تبليغاتX
چند کیلو امیدواری
 

 


همیشه چنان مشغول کار باش که حتی فرصت پیدا نکنی بیندیشی که در جهان چیزی به نام ناامیدی وجود دارد.


 


*دیل کارنگی*


 


 


 


 


بزرگ ترین افتخار در این نیست که هرگز سقوط نکنیم بلکه در این است که هربار که سقوط کردیم مجدداً به پا خیزیم


 


*کنفوسیوس*



 


 


 


بسیاری از مردان بزرگ، برای عظمت خود مدیون به مشکلات بزرگی که در زندگی  با آن روبه رو بوده اند هستند.


 


*اسپرژن*


 



 


 


هرشکست قدمی به سوی پیروزی است


 


*ژاکوب ریس*


نوشته شده توسط فاطیما در شنبه نوزدهم اسفند 1385 |
 
روزی روبرت دو ونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی ، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب در مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن باشگاه می شود تا آماده رفتن شود. پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. زن پیروزیش را به او تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه ی بالای بیمارستان نیست.


دو ونسنزو تحت تأثیر حرف های زن قرار می گیرد، قلمی از جیبش در می آورد، چک مسابقه را در وجه وی پشت نویسی


می کند و درحالی که آن را در دست زن می فشارد، می گوید:(( برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوش آرزو می کنم.))


یک هفته پس از این واقعه دو ونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف نهار بود که یکی از مدیران عالیرتبه ی


انجمن گلف بازان حرفه ای به میز او نزدیک می شود و می گوید:(( هفته ی گذشته چند نفر از بچه های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید.))


دو ونسنزو سرش را به علامت تأیید تکان می دهد. مدیر عالیرتبه در ادامه ی سخنان خود می گوید:(( می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است. او نه تنها بچه ی مریض و مشرف به موت ندارد ، بلکه ازدواج هم نکرده. او شما را فریب داده، دوست عزیز.))


دو ونسنزو می پرسد:(( منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده؟))


دو ونسنزو می گوید:(( در این هفته، این بهترین خبری است که شنیدم.))

نوشته شده توسط فاطیما در چهارشنبه نهم اسفند 1385 |
 

وقت تمام است



او مدیرعامل یک شرکت بزرگ تبلیغاتی بود ومن مشاوری بسیارجوان در حوزه ی مدیریت.یکی از کارکنان او که کار مرا دیده بود و به زعم خود تصور کرده بود که چیزی در چنته دارم، مرا برای استخدام به او توصیه کرده بود. من دلواپس و عصبی بودم. در آن مراحل از دوران زندگیم صحبت کردن شخصی مانند من با مدیرعامل یک شرکت بزرگ آن چنانی زیاد مرسوم نبود.


قرارمان سر ساعت 10 صبح بودوبه مدت یک ساعت. من زودتر از ساعت مقرر رسیدم. سرساعت 10 بلادرنگ به اتاق بسیار بزرگ و که مبلمان آن زرد و روشن بود، هدایت شدم.


او آستین های پیراهنش را بالا زده بود و نگاه زیرکانه ای در صورتش نقش بسته بود. با دیدن من با صدای بلند گفت:(( شما فقط بیست دقیقه فرصت دارید.))


سرجایم صم و بکم نشستم.


((گفتم که فقط بیست دقیقه فرصت دارید.))


بازچیزی بر زبان نیاوردم.


((وقتت داره می گذره چرا چیزی نمی گی؟))


پاسخ دادم:((بیست دقیقه خودمه، هرکاردلم بخواد می تونم باهاش بکنم.))


شلیک خنده اش اتاق را پر کرد.


بعد،دونفری حدودا یک ساعت و نیم با هم صحبت کردیم. او مرا استخدام کرد.



به همین سادگی............


نوشته شده توسط فاطیما در پنجشنبه سوم اسفند 1385 |