تبليغاتX
چند کیلو امیدواری


 


زندگی کردن تنها دو راه دارد. یکی اینکه تصور کنید هیچ چیز معجزه نیست، و دیگر آنکه تصور کنید همه چیز معجزه است.




   خیلی ها تا فقیر نشوند قدر پولشان را نمی دانند ، بقیه با وقتشان چنین اند .

 

برای کشف اقیانوس های جدید باید شهامت ترک ساحل آرام خود را داشته باشید, این جهان, جهان تغیر است نه تقدیر ! 

 

از لقمان پرسیدند: بدترین جهل چیست؟ گفت: ندانی که ندانی.

 

برای کسی که اندیشه عدم خشونت را در خود پرورده است تمام عالم یک خانواده است. نه ترسی به دل دارد و نه کسی از او می ترسد
نوشته شده توسط فاطیما در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 |
 

جان تاد ، در دهکده ای به نام راتلج واقع در شهر ورمونت در خانواده ای که هفت اولاد داشت به دنیا آمد.آنها در اوائل سال 1880 به روستای کیلینگزورث نقل مکان کردند.در همین روستا بود که پدرو مادر او جوان مرگ شدند. عمه ای مهربان و دوست داشتنی اظهار داشت که حاضر به نگهداری از جان است. او خدمتکار خود سزار را به همراه اسبی به دنبال جان فرستاد. جان در این موقع فقط شش سال داشت. گفت و شنودی که در پی می آید، در راه بازگشت جان و سزار به منزل صورت گرفت.


جان: آیا او آنجا منتظر من خواهد بود؟


سزار: اوه، بله، او آنجا منتظر شما خواهد بود.


جان: آیا من زندگی با او را دوست خواهم داشت؟


سزار: آره، عزیزم، تو شانس آوردی.


جان: آیا او مرا دوست خواهد داشت؟


سزار: اوه، بله او صاحب قلبی بزرگ است.


جان: آیا او به ام یه اتاق مخصوص می دهد؟ آیا او برایم یک توله سگ کوچولو خواهد خرید؟


سزار: بله،عزیزم، او همه چیزو برات روبه راه خواهد کرد. فکر می کنم همین الآنش هم یه چیزایی برایت فراهم آورده که از دیدنشان تعجب خواهی کرد.


جان: به نظر شما، قبل از اینکه ما به اونجا برسیم، او سرشو می ذاره و می خوابه؟


سزار: اوه، نه! او حتما منتظر شما خواهد بود. وقتی که به آخرای این جنگل رسیدیم، تو اونو خواهی دید. شمع اتاقش رو هم از پنجره خواهی دید.


 



آن دو تازه از جنگل بیرون آمده و به خانه نزدیک می شدند که جان، شمع پشت پنجره و عمه اش را که در آستانه در به انتظار ایستاده بود، دید. جان با خجالت و کمرویی به آستانه درنزدیک می شد که عمه اش خم شد، اورا بوسید و گفت: (( به خونه خودت خوش آمدی!))


جان تاد در خانه عمه اش بزرگ شد و بعد ها به مقام وزارت رسید. عمه اش برای او یک مادر بود، مادری که به او مأوای دومی دارد.


سال ها بعد، عمه جان نامه ای به او نوشت و در آن از نامساعد بودن وضع جسمانی و مرگ قریب الوقوعش سخن گفت. او نوشته بود که در آن دنیا نمی داند چه بر سرش خواهد آمد.


نامه زیر پاسخی بود که جان تاد برای او نوشت:


عمه عزیزم:


سال ها پیش، خانه ی مرگ پدرو مادرم را ترک کردم بی آنکه بدانم کجا می روم ، بی آنکه بدانم چه کسی از من مراقبت خواهد کرد، بی آنکه بدانم آخروعاقبتم به کجا خواهد انجامید. سواری ،طولانی بود اما خدمتکار دلگرمم کرد. سرانجام به آغوش شما ، وبه خانه و کاشانه ی جدیدم رسیدم. منتظرم بودند؛ احساس آرامش کردم. من این نامه را می نویسم تا به شما بگویم که منتظرتان هستندکه اتاقتان کاملاٌ آماده است، چراغش روشن است، درش باز است و منتظر شما هستند! من می دانم و مطمئن هستم. من، خیلی وقت ها پیش، یکبار فرشته ای را در آستانه منزلتان دیدم....!

نوشته شده توسط فاطیما در جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386 |