تبليغاتX
چند کیلو امیدواری
 

گزارشگری به دو کارگرمراجعه کرد. از کارگر اولی پرسید:" چه می کنی؟" کارگر گفت: بردگی می کنم. به اندازه کافی پول نمی گیرم، روزگارم را تلف می کنم و آجر روی آجر می گذارم.


گزارشگر از کارگر دومی همین سؤال را کرد. پاسخ این یکی کاملا متفاوت بود:" من خوشبخت ترین مرد روی زمین هستم. در آفرینش یک ساختمان زیبای معماری نقشی ایفا می کنم. من آجرهای ساده را به بنایی زیبا و در خور توجه تبدیل می کنم."


و هر دو راست می گفتند.


حقیقت این است که ما در زندگی آنچه را که می خواهیم می بینیم. اگر به دنبال زشتی ها بگردید، فراوان پیدا می کنید. اگر بخواهید در کار دیگران عیب و ایراد پیدا کنید، به راحتی این کار را می کنید. اما عکس آن نیز درست است. اگر بخواهید در کارهای عادی کارهای فوق العاده پیدا کنید،


می توانید خود را به گونه ای آموزش دهید که این مهم امکان پذیر شود. آیا می توانید زیبایی های این جهان را ببینید؟


آیا می توانید اعجاز زندگی انسان را مشاهده کنید؟ از نظر من جواب روشن است اگر بخواهید می توانید


 


منبع : کتاب سخت نگیرید باور کنید مشکل نیست

نوشته شده توسط فاطیما در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 |
 

یک روز بعد بود که مادرش داستان را برایمان تعریف کرد.


کنیث در دوره ی اول دبیرستان درس می خواند و از اینکه قرار بود در یکی از مسابقات انتخابی المپیک شرکت جوید، شور و حال و هیجان خاصی داشت. پدرو مادر او در روز مسابقه گوش به زنگ و امیدوار در جایگاه تماشاچیان نشسته بودند که کنیث بهتر از دیگران دوید و نخستین مسابقه را برد. او از دریافت جایزه  و از ابراز احساسات جماعت حاضر در ورزشگاه سر از پا نمی شناخت.


دومین مسابقه آغاز شد و کنیث شروع به دویدن کرد. کمی مانده به خط پایان، یعنی درست لحظه ای که کنیث می توانست  برای بار دوم برنده شود، از حرکت باز ایستاد و از مسیر مسابقه خارج شد. پدرو مادرش به نرمی از او پرسیدند: (( چرا این کار را کردی، کنیث؟ اگر ادامه می دادی دومین مسابقه را هم برده بودی.))


کنیث مهصومانه پاسخ داد: (( درسته، مادر، اما من یکی از جایزه ها را برده بودم، در صورتی که بیلی هنوز صاحب جایزه ای نشده بود.))


ازکتاب سوپ جوجه برای روح/ج3

نوشته شده توسط فاطیما در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 |