تبليغاتX
چند کیلو امیدواری
 

گفته های نامربوط


روزی ابلیس بر بالای کوهی در بیت المقدس به نام افیق بر حضرت عیسی (ع) ظاهر شد و قصد داشت او را بفریبد، از این رو


گفت: ای عیسی! تو بزرگی که بدون پدر و مادر به وجود آمدی؟!


 


فرمود: بزرگ آن کسی است که مرا آفرید.


 


گفت: تویی که از خدایی در گهواره سخن گفتی؟


 


فرمود: عظمت از خداست که مرا به سخن درآورد.


 


گفت: تو بزرگی که از گل شکل پرنده ای ساختی و آن را به پرواز درآوردی؟!


 


فرمود: آنچه مسخر شد از عظمت خداوند عطا شده است.


 


گفت : از بزرگی خدایی توست که بیماران را شفا می دهی؟!


 


فرمود: خدا اجازه ی شفا به من داده است.


 


گفت: تو مرده ها را زنده می کنی!


 


فرمود: به اجازه ی خدا زنده می کنم که مرا نیز، روزی او بمیراند.


 


گفت: تویی که روی آب راه می روی!؟


 


فرمود: از بزرگی خداست که آب را زیر پاهایم رام کرده است.


 


گفت: تو از زمین و آسمان برتری و تقسیم کننده روزی خلق می باشی.


 


فرمود: منزه است خداوند عظیم، بزرگی کلماتش به وزن عرشش، و همه چیز به خواست اوست.


 


ابلیس فریادی کشید و عقب عقب رفت.


 


منبع: یکصد موضوع ، پانصد داستان


 


پی نوشت:


به نظر من ابلیس می خواست در حضرت عیسی(ع) غرور ایجاد کنه  ولی حضرت عیسی(ع) با جواب های روشن و زیبا


جلوی این کار ابلیس رو گرفت و این کار، کار آسونی نیست!!

نوشته شده توسط فاطیما در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386 |
 

شبی، (( عمربن عبداعزیز)) در حال نوشتن چیزی بود.در آن زمان، او حاکم سرزمین خود بود. نیمی از شب گذشته بود که روغن چراغ تمام شد. مهمانی در خانه او بود. آن مهمان گفت: (( ای امیر! اجازه بده تا بروم و کمی روغن چراغ بیاورم.)) عبدالعزیز گفت: (( خوب نیست که به مهمان کاری داده شود.))


مهمان گفت: (( پس اجازه بده خدمتکار شما را صدا کنم تا این کار مهم را انجام دهد.))


عبدالعزیز گفت :(( برای کاری به این سادگی نباید کسی را از خواب بیدار کرد.)) این را گفت و از جا بلند شد و خودش رفت و روغن چراغ را آورد. آن را در چراغ ریخت و گفت: (( وقتی که بلند شدم بروم تا روغن چراغ بیاورم، عمربن عبدالعزیز بودم. وقتی هم که برگشتم بازهم همان عمربن عبدالعزیز هستم. با انجام این کار هیچ چیزی از من کم نشد.))


منبع : کتاب جوامع الحکایات


نوشته شده توسط فاطیما در شنبه سیزدهم مرداد 1386 |

بیش از بیست سال بود که باهم ازدواج کرده بودند، زندگی خوب و خوشی داشتند؛ اما روح شادابی و نشاط از زندگی شان رخت بسته بود. آنها هرگز صاحب فرزندی نشدند تا به زندگی شان تحرک و پویایی ببخشد.نزد چندین حکیم نیز رفته بودند تا بلکه نتیجه ای بگیرند؛ اما هربار همان پاسخ را شنیده بودند که:(( شما صاحب فرزند نخواهید شد.))


کم کم خود را به دست سرنوشت و تقدیر الهی سپردند. سال ها از پی هم سپری می شد؛ اما روز به روز شدت علاقه ی این زن و شوهر نسبت به یکدیگر بیشتر از گذشته جلوه می نمود..... تا این که زن، دچار بیماری شد و چیزی شبیه آبله، تمام سروروی او را آلوده کرد.


هر روز که می گذشت، زن روی خود را بیش از روز گذشته از شوهرش می پوشاند؛ نمی خواست تصویر زیبایی سالهای گذشته اش از ذهن مرد پاک شود. دلش می خواست شوهرش او را همچنان(( همسر زیبای من)) خطاب کند، از این روز شب و روز دعا می کرد تا خداوند چاره ای نموده و صورت آبله روی او، شوهرش را آزرده نکند. و همین گونه نیز شد. مرد کم کم سوی چشمهایش را از دست داد و نابینا شد.


دوره ی سختی در زندگی آنان آغاز شده بود. زن بیچاره از طرفی ناراحت و نگران بود که شوهرش نابینا شده، از طرفی نیز خوشحال بود که شوهرش، قادر به دیدن صورت آبله رو و زشت او نیست....


چندسالی گذشت، مرد نابینا، هر روز عصای سفیدش را برمی داشت و قدم زنان به بازار رفته، در دکان خود می نشست. تمام اختیارات مغازه اش را به شاگردش- که به او خیلی اطمینان داشت- واگذار کرده بود. هنگام غروب که باز می گشت، با همان لحن همیشگی، زن خود را صدا می زد و می گفت: همسر زیبای من کجایی!؟


زن آبله رو نیز به استقبال او می شتافت و بلافاصله تشک و متکایی می گذاشت تا شوهر نابینایش روی آن نشسته و تکیه کند. آنگاه با یک قوری چای تازه دم برمی گشت و......


حدود بیست سال سپری شد. کم کم آثار مریضی در زن نمایان گشت، روز به روز لاغرتر شد و هرچه دارو و درمان کردند، فایده ای نبخشید و سرانجام در اثر سرطان از دنیا رفت.


مراسم تشیع جنازه برپا شد و بستگان، آشنایان و دوستان در تشییع جنازه همسر مرد نابینا شرکت کردند؛ اما برخلاف همیشه دیدند که مرد، نه عینک زده و نه عصایش را به همراه دارد؛ همچون بقیه مردم عادی راه می رود و به هرطرف نگاه می کند....


شاگرد مغازه اش نتوانست بیش از آن سکوت کند. به اتفاق برادر مرد نابینا به سراغش رفته، پرسیدند:


-آقا! شما می بینید؟!


- آره.


- چه طور شد که بیناییتونو دوباره به دست آوردید؟


- من اصلا کور نبودم که بیناییم رو دوباره به دست بیارم.


- پس این بیست سال چه طور و چرا ادای کورهارو در می آوردید؟


-وقتی که زنم به آبله مبتلا شد و زیباییش رو از دست داد، ترسیدم که به خاطر چهره آبله گونه اش از من خجالت بکشه. نخواستم تا علاوه بر درد بی فرزندی، درد دیگه ای رو هم در وجودش احساس کنم. این بود که خودم رو به کوری زدم ، تا فکر کنه که هیچ جا رو نمی بینم و کمی تسکین پیدا کنه.


برادرش که هاج و واج مانده بود و نمی دانست چه بگوید، سری تکان دادو گفت:(( برادر! حقا که از معرفت و کمال هیچی کم نداری!))


 


عیب است بزرگ برکشیدن خود را


                 از جـــمله خلق برگــزیدن خود را


از مردمک دیده بباید آموخت


                دیدن همه کس را و ندیدن خود را


منبع : کتاب سایه خوبی ها 

نوشته شده توسط فاطیما در یکشنبه هفتم مرداد 1386 |