تبليغاتX
چند کیلو امیدواری


 اگر پیام خدا رو خوب دریافت نکردید، به «فرستنده ها» دست نزنید،
«گیرنده ها» را تنظیم کنید.

نوشته شده توسط فاطیما در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 |

یکی از دوستان ملانصرالدین به کنایه از او پرسید:

- اگر بگوئی خدا کجاست یک سکه به تو می دهم .

ملانصرالدین پاسخ داد : اگر بگوئی خدا کجا نیست ، دو سکه به تو می دهم

 

http://www.shahramnasaj.blogfa.com/

نوشته شده توسط فاطیما در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 |


هر اتفاقی، بزرگ یا کوچک، وسیله ایست که از طریق آن خداوند با ما سخن می گوید و هنر زندگی دریافتن این پیام هاست.


 Malcolm Muggeridge

 

http://www.shahramnasaj.blogfa.com/


 

نوشته شده توسط فاطیما در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 |

 

دروغ انفجاریست در اعتماد به نفس تو

نوشته شده توسط فاطیما در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 |

روزی شبلی که یکی از عرفا بود از راهی می رفت و به قبرستانی رسید .

 دید مردی بر سر قبری نشسته و سخت می گرید .

پرسید چرا گریه می کنی ؟ گفت دوستم مرده است برای او می گریم

شبلی گفت : چرا دوستی گرفتی که بمیرد ؟ دوستی برگزین که هرگز نمیرد .

 وبلاگ:http://www.shahramnasaj.blogfa.com/

نوشته شده توسط فاطیما در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 |

ببخشید تا بخشیده شوید

 

اگر در مورد عوض کردن فکرتان و زندگی تان جدی هستید، باید چهار دسته از افراد را برای بخشیدن در نظر بگیرید.

اول، والدین شما که در قید حیات هستند و یا نیستند.باید آنها را به خاطر روشت تربیتی شان و اشتباهاتی که مرتکب شده اند به طور مطلق ببخشید. گذشته از این، باید از آنها به خاطر به دنیا آوردنتان ممنون باشید.

 

آنها شما را به اینجا رسانده اند. اگر از زنده بودنتان خوشحالید، می توانید آن ها را به خاطر همه چیز ببخشید.دیگر هرگز از آنها شکایت نکنید.


بسیاری از کسانی که در همایش هایم شرکت کرده اند به والدینشان زنگ زده و یا به ملاقاتشان رفته اند و گفته اند که آنها را کاملا بخشیده اند. اغلب این عمل شهامت آمیز تاثیر بسیار مثبتی بر روابط این افراد با والدینشان می گذارد، و از آن روز به بعد رابطه ی دوستانه ای میان آنها و پدر و مادرشان ایجاد می شود که تا آخر زندگی شان ادامه می یابد.

 

در مقابل، با نبخشیدن پدر و مادرتان، شما برای همیشه کودک باقی می مانید.فرصت رشد و بزرگ شدن را از خودتان می گیرید. همچنان خود را قربانی می بینید. حتی بدتر ، احساسات منفی خشم و حقارت را در خود زنده نگه می دارید.


اگر والدین شما بی آنکه مورد بخششتان قرار بگیرند از دنیا بروند، شما تا آخر عمرتان رنج خواهید برد.

 

از کتاب: فکرتان را عوض کنید و همراه با آن زندگیتان را/ برایان تریسی

نوشته شده توسط فاطیما در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 |

خداوند عشق است با عشق زندگی کنید

تبیان

نوشته شده توسط فاطیما در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 |
 

محبت را خواهم آموخت از دختری که در دفتر 

نقاشیهایش خورشید را سیاه کشید تا پدر کارگرش

 زیر آفتاب نسوزد....!!!

تبیان

نوشته شده توسط فاطیما در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 |
 

همیشه از خداوند بخواهیم:الهی گاهی نگاهی...

تبیان

نوشته شده توسط فاطیما در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387

هدف "یکی است.زیرا همه ی راهها به خداوند ختم می شود.

تبیان

نوشته شده توسط فاطیما در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 |

افسوس که جوان نمیداند و پیر نمیتواند.

<<محمد حجازی>>

ـ+ـ+ـ+ـ

یک روز زندگی در روشنایی بهتر از

 صد سال عمر در تاریکی است

تبیان

نوشته شده توسط فاطیما در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 |

اگر مفهوم و معنای زندگی را به معنای واقعی

 درک کنی سعادت زندگی را به دست خواهی آورد.

تبیان

نوشته شده توسط فاطیما در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 |


دروغ مثل برف است که هر چه آن را بغلتانند

بزرگتر می شود.

تبیان

نوشته شده توسط فاطیما در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 |

از ارسطو پرسیدند:
در زندگی دشوارترین چیز چیست؟
گفت: اینکه انسان خود را بشناسد.
پرسیدند: آسان ترین چیز چیست؟
گفت: دیگری را نصیحت کردن.

چهار چیز که هرگز برنمی گردد:
۱- سخنی که گفته شود
۲- تیری که انداخته شود
۳- ساعتی که بگذرد
۴- فرصتی که از دست برود

نوشته شده توسط فاطیما در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 |



نصایح بزرگان


ذهنی که توسط آن انتخاب ها شکل می گیریند،
همان ذهنی است_
که جهان را به گونه ای تقسیم کرده_
که نیازمند این انتخاب ها باشد.


سوامی جنانشوارا


{}*{}*{}*{}*{}*{}*{}*{}


ما هنوز در مورد زندگی نمی دانیم،
چگونه می توانیم راجع به مرگ بدانیم.
                         
کنفوسیوس


{}*{}*{}*{}*{}*{}*{}*{}


 


ما به خاطر پیری،
دست از بازی کردن بر نمی داریم،
بلکه با دست برداشتن از بازی پیر می شویم.
                        
ساچل پایژه


{}*{}*{}*{}*{}*{}*{}*{}


کشاورز ممکن است،
تنها در حال کاشتن بذری باشد،
اما اگر چشمانش را بگشاید،
خود را در حال غذا دادن_
به همه ی جهان خواهد دید.
                         اماها بی


نوشته شده توسط فاطیما در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 |

این داستان خیلی طولانی ولی بخونین چون خیلی قشنگه


 


من متصدی پرواز یک خط هوایی بزرگ هستم.یک روز بعد از ظهر در حالی که داشتم از میان راهرو می دویدم تا به هواپیما برسم، یکی از جوراب نایلون هایی که به پا داشتم، در رفت.پاره شدگی خیلی ناجوری بود و من جفت دیگری به همراه نداشتم. خوشبختانه،یک مغازه ی تهیه ی وسایل رفاهی در پایانه ای که نزدیک به ورودی باند پرواز مربوز به من قرار داشت، بود، جایی که می دانستم می توانم یک جفت جوراب نو بخرم. به هر حال، در حالی که داخل صف دفتر ثبت فروش مغازه ایستاده بودم، با کمال شگفتی دریافتم که پولی در کیفم ندارم.



با خودم اندیشیدم که شاید مدیر فروشگاه یک جوراب نایلون چهار دلاری به من بفروشد واجازه دهد که پولش را دفعه ی بعد که او را دیدم بپردازم.من بارها به مغازه ی او رفته ام و گرچه هرگز به همدیگر معرفی نشده ایم ، او همیشه به من لبخند می زند و رفتار دوستانه ای با من دارد. وقتی نوبت من رسید که پول بپردازم، پایم را به او نشان دادم و توضیح دادم که پولی همراه ندارم و اینکه چاره ای هم ندارم.او خندید و خیلی راحت گفت:« جوراب ها را بردار.»



خوب، دو ماه گذشت و من به هر دلیلی پولی را که از او گرفته بودم، هنوز پس نداده بودم.سپس یک روز که سرکار بودم پیش از آنکه هواپیمایم پرواز کند، مشغول انجام کارهای معمول پیش از پرواز بودم.مسافری از من یک روزنامه خواست.روزنامه ای در هواپیما نبود تا به او بدهم.بعد از من خواست که اگر اشکالی ندارد به پایانه بروم و برایش روزنامه ای بخرم. گفتم:«حتما» و او سکه ای بیست و پنج سنتی به من داد. از هواپیما پیاده شدم و به همان مغازه ی تهیه ی وسایل رفاهی رفتم.پیش از آنکه وارد مغازه شوم دریافتم مدیر فروشگاه آنجاست.از اینکه داخل شوم احساس شرمندگی می کردم زیرا پول او را پس نداده بودم و کیفم هم همراهم نبود.


در نتیجه تصمیم گرفتم که بیرون مغازه بایستم و با دست تکان دادن برای اولین کسی که می بینم متوقفش کنم و از آن خانم یا آقا بخواهم تا برایم یک روزنامه بخرد.


 


مردی غول پیکر با صورتی پر از محبت نزدیک شد.پیش از آنکه از کنار من بگذرد، او را متوقف کردم و پرسیدم که اگر ممکن است برایم یک روزنامه بخرد. او لبخند زد و گفت که با کمال میل این کار را می کند اما می خواست بداند چرا خودم این کار را انجام نمی دهم. به او گفتم که از گفتن دلیلش به هرکسی شرمنده هستم.


 


او تقریبا خوشحال و سرحال بود و ادامه داد:« آه، یالا،به من بگو.مطمئنا دلیل بدی نیست.» از او خوشم آمد.شیرینی و آرامش خاصی درش بود.به روزنامه نیاز داشتم بنابراین این اجازه را به او دادم و دلیل را برایش بازگو کردم.


ناگهان گفت: صبر کن. و با جهشی سریع مرا بلند کرد و میان بازویش گرفت و به داخل مغازه ، درست روی پیشخان جایی که مدیر می ایستد برد.تمام راه داشتم می خندیدم _ دست دیگرش را داخل جیبش برد و اسکناس پنج دلاری در آورد و گفت:« می خواهم پول جوراب نایلون هایی که ایشان قرض کرده اند به شما بپردازم و یک روزنامه هم بخرم.


پس از آن فهمیدم که آن آقای قوی هیکل متشخص «روزی گرایر» بازیکن فوتبال  تیم فوتبال «هال آو فیم» بود.


 


منبع کتاب: غذای روح /جک کنفیلد و مارک ویکتور هنسن

نوشته شده توسط فاطیما در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 |

مشکل بی خوابیتان را حل کنید

آیا تا کنون برایتان اتفاق افتاده که تا صبح، بعد از ساعت ها خواب خوش ، بازهم بی حال و خسته باشید؟؟
آیا در روز به کافئین و کربوهیدرات نیاز پیدا می کنید؟؟؟
اگر جوابتان آری ست، ممکن است از کمبود خواب مزمن ، در رنج باشید.
برای رهایی از این مشکل ، به این چند نکته توجه کنید تا خواب راحتی داشته باشید.

+ در ساعت معینی به رخت خواب بروید، این کار ساعت بیولوژیکی* بدنتان را تقویت می کند.
+ دوش آب گرم بگیرید و بعد به رختخواب بروید.


+ چند ساعت قبل از خواب، چیزی ننوشید(قهوه،چای،نوشابه).


+ یک فنجان چای گیاهی که خاصیت مسکن دارد، بنوشید(از گل کوهی و بابونه استفاده کنید).
+ رختخواب خود را تمیز نگه دارید.


 


---------------------
*ساعت بیولوژیکی : بدن ما برحسب عادتهایمان طوری تنظیم می شود که در ساعت معینی احساس گرسنگی یا خواب می کنیم.


 


منبع: کتاب60 نکته برای زندگی بهتر

نوشته شده توسط فاطیما در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 |

زمانی که خودباوریمان کم می شود، بدترین دشمن خود می شویم.خودمان را سرزنش می کنیم، چون به اندازه ی کافی خوب، به اندازه ی کافی باهوش و بع اندازه ی لازم خوش هیکل نیستیم تا کاری را انجام دهیم یا ارزشمند باشیم.
این روحیه ی منفی ، روز به روز ، احساسات ما را بد و بدتر می کند.
با بخشیدن خود، از این کار دست بکشید.
بگویید:« من خودم را بخشیدم
از این جمله به صورت عبارت تاکیدی استفاده کنید و تا حد امکان آن را در همه جا تکرار کنید، مثلا در حمام یا در ماشین و...
چه کار بدی کردید که اینقدر بد بوده است؟
آیا به اندازه کافی خود را ملامت نکرده اید؟

دیگر خود را سرزنش نکنید تا به توانایی های واقعی خود دست یابید.


 


منبع: کتاب 60 نکته برای زندگی بهتر


نوشته شده توسط فاطیما در دوشنبه بیستم خرداد 1387
- هر روز به سه نفر اظهار ادب کن.
13- حداقل سالی یک بار طلوع آفتاب را تماشا کن.
14- سالروز تولد دیگران را به خاطر بسپار.
15- به پیشخدمتی که برایت صبحانه می آورد بیشتر انعام بده.
نوشته شده توسط فاطیما در شنبه هجدهم خرداد 1387 |


در زمان ها ی گذشته ، پادشاهی تخته سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای این که عکس العمل مردم را ببیند، خودش را در جایی مخفی کرد. بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند. بسیاری هم غرولند می کردندکه این چه شهری است که نظم ندارد.حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و ...
با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت .
نزدیک غروب، یک روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود ، نزدیک سنگ شد.
بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد.
ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود ، کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یادداشت پیدا کرد. پادشاه در آن یادداشت نوشته بود :
" هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد."


نوشته شده توسط فاطیما در یکشنبه پنجم خرداد 1387 |
در روزگار قدیم، پادشاهی زندگی می کرد که در سرزمین خود همه چیز داشت: جاه و مقام، مال و ثروت، تاج و تخت و همسر و فرزندان. تنها چیزی که نداشت خوشبختی بود و با این که پادشاه کشور بزرگی بود به هیچ وجه احساس خوشبختی نمی کرد.
پادشاه یکی از روزها تصمیم گرفت مأموران خود را به گوشه و کنار پایتخت بفرستد تا آدم خوشبختی را بیابند و با پرداخت پول، پیراهنش را برای پادشاه بیاورند تا پادشاه آن را بپوشد و احساس خوشبختی کند.
فرستادگان پادشاه همه جا را جستجو کردند و به هرکسی که رسیدند، از او پرسیدند:« آیا تو احساس خوشبختی می کنی؟»
جواب آنها « نه» بود، چون هیچ کس احساس خوشبختی نمی کرد.
نزدیک غروب وقتی مأموران به کاخ بر می گشتند، پیرمرد هیزم شکنی را دیدند که داشت غروب آفتاب را تماشا می کرد
و لبخند می زد.
مأموران جلو رفتند و گفتند:« پیرمرد، تو که لبخند می زنی، آیا آدم خوشبختی هستی؟»
پیرمرد با هیجان و شعف گفت: « البته که من آدم خوشبختی هستم.»
فرستادگان پادشاه به او گفتند: « پس با ما بیا تا تو را به کاخ پادشاه ببریم.»
پیرمرد بلند شد و همراه آنها به راه افتاد. وقتی به کاخ رسیدند، پیرمرد بیرون در منتظر ماند تا پادشاه به او اجازه ورود بدهد.
فرستادگان پادشاه داخل کاخ رفتند و ماجرا را برایش بازگو کردند.
پادشاه از این که بالاخره آدم خوشبختی پیدا شده تا او بتواند پیراهنش را بپوشد، بسیار خوشحال شد. پس رو به مأموران کرد و گفت:« چرا معطل هستید؟ زود بروید و پیراهن آن پیرمرد را بیاورید تا برتن کنم.»
مأموران قدری سکوت کردند و بعد گفتند: « قربان، آخر این پیرمرد هیزم شکن آن قدر فقیر است که پیراهنی برتن ندارد.

نوشته شده توسط فاطیما در یکشنبه پنجم خرداد 1387 |