تبليغاتX
چند کیلو امیدواری



روزی «ایوان تورگینف»، نویسنده ی مشهور روس، با مرد فقیری برخورد کرد که از او صدقه خواست. وی می گوید: « من به تمام جیبهای خود دست زدم،ولی چیزی نبود.»

فقیر همچنان انتظار می کشید و دست دراز شده اش کمی منقبض و لرزان. در حالی که پریشان و ناراحت شده بودم دست کثیف او را گرفتم و فشردم و گفتم:« برادر،از دست من عصبانی نشو، چیزی همراهم ندارم.»

فقیر چشمان قرمز شده اش را بالا آورد ، تبسمی کرد و گفت:« تو مرا برادر خطاب کردی، و این در حقیقت هدیه ای است که به من دادی.»

منبع:کتاب جانب عشق عزیز است، فرومگذارش

نوشته شده توسط فاطیما در یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 |

نقاش دوره گردی برای یافتن چند نمونه کاری در یک روستاهای بین راه توقف می کند. یکی از نخستین مشتریان او مرد مستی بود که علیرغم صورت کثیف و نتراشیده و لباس های گل آلود، با وقار و متانتی که در خود سراغ داشت، مقابل نقاش می نشیند.

پس از آنکه نقاش بیش از حد معمول بر روی چهره ی او کار می کند، تابلو را از روی سه پایه بر می دارد و به طرف او دراز می کند.

مرد مست هاج و واج ، به مرد خوش لباس و خوش روی روی تابلو نگاه می کند و می گوید: « این که من نیستم.»

نقاش پاسخ می دهد:« من شما را آن طوری که می توانید باشید کشیده ام.»

 

نوشته شده توسط فاطیما در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 |

١- در صورتی که حرکت نقطه متحرک را تعقیب کنید تنها یک رنگ را می بینید، صورتی

٢- حالا لحظاتی به علامت + که در وسط قرار دارد خیره شوید. نقطه متحرک را پس از لحظاتی به رنگ سبز خواهید دید.

٣- حالا زمان بیشتری را بر روی علامت + تمرکز کنید، پس از لحظاتی نقاط صورتی آهسته آهسته ناپدید خواهند شد.

عجیب اینجاست که هیچ نقطه سبزی در این عکس در کار نیست و در واقع نقاط صورتی نیز ناپدید نمی شوند. این دلیل محکمی است که ما همیشه دنیای خارج را آنگونه که هست نمی بینیم.

نوشته شده توسط فاطیما در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 |

يكى از استادان رشته ى فلسفه ، در يكى از دانشگا ههاى امريكا ، وارد كلاس درس مى شود و به دانشجويان ميگويد ميخواهد از آنها امتحان بگيرد ، بعدش صندلى اش را بلند ميكند و ميگذارد روى ميزش ، و ميرود پاى تخته سياه ، و روى تابلو ، چنين مى نويسد : ثابت كنيد كه اصلا اين " صندلى " وجود ندارد !
دانشجويان ، مات و منگ و مبهوت ، هر چه به مغز شان فشار ميآورند و هر چه فرضيه ها و فرمول هاى فلسفى و ريا ضى را زير و بالا ميكنند ، نمى توانند از اين امتحان سر بلند بيرون آيند . تنها يك دانشجو ، با دو كلمه ، پاسخ استاد را ميدهد . او روى ورقه اش مينويسد : كدام صندلى ؟؟
نوشته شده توسط فاطیما در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 |
۱۶- آنچه را بچه ها به حراج گذاشته اند،بخر
۱۷- با مردم همانگونه رفتار کن که دوست داری با تو رفتار کنند.
۱۸- بعضی اوقات از دیگران یاد بگیر
۱۹- دوستان تازه پیدا کن اما دوستان قدیمی را عزیز بدار
۲۰- راز نگه دار باش
نوشته شده توسط فاطیما در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 |
یک تاجر آمریکایی نزدیک یک روستای مکزیکی ایستاده بود. در همان موقع یک قایق کوچک ماهی‌گیری رد شد که داخلش چند تا ماهی بود.
از ماهی‌گیر پرسید: چقدر طول کشید تا این چند تا ماهی رو گرفتی؟
ماهی‌گیر: مدت خیلی کمی.
تاجر: پس چرا بیشتر صبر نکردی تا بیشتر ماهی گیرت بیاد؟
ماهی‌گیر: چون همین تعداد برای سیر کردن خانواده ام کافی است.
تاجر: اما بقیه وقتت رو چیکار می‌کنی؟
ماهی‌گیر: تا دیر وقت می‌خوابم, یه کم ماهی‌گیری می‌کنم, با بچه‌ها بازی می‌کنم بعد میرم توی دهکده و با دوستان شروع می‌کنیم به گیتار زدن. خلاصه مشغولیم به این نوع زندگی.
تاجر: من تو هاروارد درس خوندم و می‌‌تونم کمکت کنم. تو باید بیشتر ماهی‌گیری کنی. اون وقت می‌تونی با پولش قایق بزرگتری بخری و با درآمد اون چند تا قایق دیگر هم بعدا اضافه می‌کنی. اون وقت یه عالمه قایق برای ماهی‌گیری داری!
ماهی‌گیر: خوب، بعدش چی؟
تاجر: به جای اینکه ماهی‌ها رو به واسطه بفروشی، اونا رو مستقیــما به مشتری‌ها میدی و برای خودت کسب و کار درست می‌کنی... بعدش کارخونه راه می‌اندازی و به تولیداتش نظارت می‌کنی... این دهکده کوچک رو هم ترک می‌کنی و می‌ری مکــــزیکوسیتی! بعد از اون هم لس‌آنجلس! و از اونجا هم نیویورک... اونجاست که دست به کارهای مهم‌تری می زنی...
ماهی‌گیر:این کار چقدر طول می کشه؟
تاجر: پانزده تا بیست سال!
ماهی‌گیر: اما بعدش چی آقا؟
تاجر: بهترین قسمت همینه، در یک موقعیت مناسب که گیر اومد، میری و سهام شرکت رو به قیمت خیلی بالا می فروشی! این کار میلیون‌ها دلار برات عایدی داره.
ماهی‌گیر: میلیون‌ها دلار! خوب بعدش چی؟
تاجر: اون وقت بازنشسته می‌شی! می‌ری یه دهکــده‌ی ساحلی کوچیک! جایی که می‌تونی تا دیر وقت بخوابی! یه کم ماهیگیری کنی، با بچه‌هات بازی کنی! بری دهکده و تا دیر وقت با دوستات گیتار بزنی و خوش بگذرونی.
نوشته شده توسط فاطیما در شنبه بیست و سوم شهریور 1387 |

 

روزی خداوند به یکی از بنده های خوب خود گفت: دوست داری پرده از بدی های تو بردارم تا همه از تو گریزان شوند؟...

بنده گفت: پروردگارا دوست داری من هم پرده از لطف و رحمت تو بردارم تا همه با خیال راحت نا فرمانی کنند...

 

نوشته شده توسط فاطیما در چهارشنبه بیستم شهریور 1387 |

اگر روزی نخواستی  یا نتوانستی فرد گناهکاری را ببخشی ،
                بدان از بزرگی گناه او نیست،بلکه از کوچکی قلب توست.

 

نوشته شده توسط فاطیما در سه شنبه نوزدهم شهریور 1387 |
زنی سالخورده، کشان کشان راهی را می پیمودند که ناگهان جوانی سر رسید و از او سراغ مغازه ای را گرفت. زن پس از مدتی پرحرفی نتوانست آدرس را درست و حسابی شرح دهد. لذا پیشنهاد کرد جوان را همراهی کند.

راه افتادند و مشغول صحبت شدند. اتفاقا مسیر کمی سربالایی بود و راه رفتن برای زن مشکل، اما او با نیرویی فوق العاده تمام راه را طی کرد و مغازه را به پسرک نشان داد.

جوان که بسیار شرمنده شده بود، از او شکر کرد، اما زن سالخورده گفت: « لازم به تشکر نیست.من باید از تو ممنون باشم.» جوان حیرت زده پرسید:« چرا شما؟»
زن پاسخ داد: « تو امروز به من ثابت کردی که هنوز هم می توانم کار مثبتی انجام دهم و به کسی کمک کنم. بنابراین از اینکه احساس مفید بودن را در من زنده کردی، بسیار متشکرم.»

منبع: کتاب جانب عشق عزیز است، فرومگذارش/مسعود لعلی

نوشته شده توسط فاطیما در دوشنبه هجدهم شهریور 1387 |
 

تا آنجا که به خاطر دارم، مادربزرگی را «گاگی»، صدا می کردم.زیرا نخستین کلمه ای که از دهان  من خارج شد، گاگا بود و مادربزرگ مغرور من، با این فرض که من مطمئنا قصد گفتن نام او را دارم بسیار خوشحال شده و از آن پس مادربزرگ را «گاگی» صدا کردم.

پدر بزرگ نود ساله بود که دار فانی را وداع گفت و زندگی مشترک پدربزرگ و مادربزرگم، دقیقا 50 سال به طول انجامید. بعد از مرگ پدر بزرگ، «گاگی» بسیار افسرده و غمگین به نظر می رسید.زیرا نقطه ی عطف زندگی خود را از دست داده بود. او از زندگی و اجتماع فرار کرده و گوشه ی عزلت برگزیده بود. و سالهای متمادی عذادار و سوگوار بود. ماتم او پنج سال طول کشید و در طی این مدت، من بر حسب وظیفه ی اخلاقی، هفته ای یکبار و یا هر دوهفته یکبار سری به او می زدم.

یکی از روزها که به دیدنش رفته بودم، مطبق سابقه ی ذهنی خود از او، انتظار داشتم او را ساکت و آرام در رخت خواب ببینم. اما بر خلاف تصور من ، شاد و خوشحال بر روی صندلی چرخ دار خود نشسته بود. با مشاهده ی تغییر چشمگیری در رفتار مادربزرگ، سکوت را ترجیح دادم و اظهار نظری نکردم.

با اعتراض گفت:« آیا کنجکاو نشدی و نمی خواهی دلیل خوشحالی مرا بدانی؟»

گفتم: « گاگی خیلی عذر می خواهم، لطفا بی توجهی مرا ببخشید. حالا چرا اینقدر خوشحال هستید؟ دلیل این تغییر رفتار چیست؟»

و او توضیح داد:« چون دیشب من جواب سوال های خود را از خدا گرفتم. و سرانجام، فهمیدم که چرا خدا پدربزرگ را از من گرفت و مرا محکوم به تنهایی کرد.»

مادربزرگ، بیشتر اوقات، کارهای عجیب و غریب می کرد و پر از معما بود اما باید اعتراف کنم، این بار واقعا یکه خوردم.

پرسیدم:« موضوع چیه گاگی؟»

مادربزرگ گویی می خواست راز مهمی را با من در میان بگذارد، به طرف جلو خم شد و با صدای آهسته ای با اطمینان گفت:« پدربزرگت می دانست که راز زندگی در عشق هست و هر روز از زندگی خود را با عشق زیست. او نمونه ی بارز یک عشق بی قید و شرط بود. من عشق پاک و بی ریا را شناختم ولی آن را عملا در زندگی خود تجربه نکردم. و به همین دلیل او زودتر از دنیا رفت، اما من اندکی بیش از او عمر کردم». کمی مکث کرد و به فکر فرو رفت، سپس ادامه داد: تمام این مدت تصور می کردم خدا به خاطر گناهی که در زندگی مرتکب شده ام، مرا مجازات کرده است، اما دیشب دریافتم که زندگی طولانی، هدیه ایست از طرف خداوند».

خدا فرصت بیشترب به من داد تا عشق را دریافته  و با عشق زندگی کنم. در حالی که به آسمان اشاره می کرد گفت: « دیشب به من الهام شد که درس های زندگی را نمی توان بعد از مرگ آموخت و ما انسانها باید در زمین عشق و مهرورزی را بیاموزیم. زیرا وقتی زمان مرگ رسید دیگر خیلی دیر خواهد بود. پس زندگی به من هدیه شد تا همین جا و همین حالا، عشق را دریابم. بعد از آن روز بخصوص، دیدارهای من از مادربزرگ، بر اساس داستانهایی که درباره ی آرزوهایش تعریف می کرد، به ماجراهای جدیدی تبدیل شد.

بار دیگر که به دیدنش رفته بودم، با شور و هیجان، ضربه ای به بازوی صندلی چرخدار خود زد و گفت:« اصلا به فکرت نمی رسد که امروز صبح چه کار کردم.»نظر او را تایید کردم و با هیجان بیشتری ادامه داد :« می دونی، امروز صبح، عمویت از دستم عصبانی و ناراحت بود. اما من عقب نشینی نکردم.عصبانیت او را گرفتم، در لفافه ای از عشق و محبت پیچیدم و به خودش بازگرداندم.»

صحبت که می کرد، چشم هایش به طرز بخصوصی برق می زد.با خنده گفت:« این یه نوع شوخی بود، اما عصبانیت او ناپدید شده و تبدیل به خنده شد.»

هر چند روزها بی وقفه می گذشت، اما زندگی مادربزرگ پرتوان و نیرومند از نو آغاز شده بود. هربار که او را می دیدم گذر زمان را سریعتر احساس می کردم. اما او درس های عشقی را که می آموخت، در زندگی خود، به کار می بست.

او هدف با ارزشی برای ادامه زندگی داشت و براساس آن دوازده سال را با عشق سپری کرد. در واپسین روزهای زندگی مادربزرگ، در بیمارستان به ملاقات او می رفتم. روزی در سالن بیمارستان، آرام و شمرده به سوی اتاقش می رفتم.یک پرستار کشیک به چشمان من نگاه کرد و گفت:« مادربزرگ شما یک انسان استثنایی است... می دانید... او یک فرشته هست.او مظهر روشنی ست.»

آری، هدف و آرزو، نور و روشنی به زندگی او بخشید و او نیز تا واپسین لحظات زندگی، سرچشمه ی نوری شد برای دیگران.

منبع: سوپ جوجه برای روح/جلد ۲

نوشته شده توسط فاطیما در یکشنبه هفدهم شهریور 1387 |

www.omidvary4us.blogfa.com

یکی از روشهایی که قدرت حل مشکلات را در شما تقویت می کند و خلاقیتتان را ظاهر می سازد، فکر کردن روی کاغذ است.چند دقیقه ای را صرف کنید و از خودتان بپرسید:« دقیقا مشکلم چیست؟» سپس پاسخ را با تمامی جزئیات آن روی کاغذ بنویسید.

سپس سوال کنید:« دیگر چه مشکلی دارم؟» مراقب مسائلی باشید که تنها به یک شکل تعریف می شوند. بدترین کاری که ممکن است انجام بدهید، حل مشکل اشتباهی است. هر قدر بتوانید مشکل را به شکل های مختلف تعریف کنید، امکان یافتن راه حل مناسب بیشتر خواهد بود.

مشکلات و مبارزات و یا عواملی را که شما را عقب می کشند، روی کاغذ بیاورید. همان طور که در علم پزشکی گفته شده است،« تشخیص درست نیمی از درمان است.»

گه گاه، زمانی که شروع به تعریف مشکلی می کنید، عملا آن را به صورت "مشکلی خوشه ای" می یابید؛ مشکل بزرگی که با مشکلات کوچک محاصره شده است. بسیاری از مشکلاتی که با آن ها روبه رو می شوید، مرکب از چندین مشکل کوچک ترند. اغلب در موقعیت های دشوار، یک مشکل بزرگ وجود دارد که باید حل شود، قبل از آنکه مشکلات کوچک تر راه حلی بیابند.

بهترین روش برای چنین موقعیتی ، تعیین مشکل اصلی و سپس تک تک مشکلات فرعی است. گه گاه حل بخشی از یک مشکل، به حل تمامی  مشکل منتهی می شود.

 منبع:فکرتان را عوض کنید و همراه با آن زندگیتان را/برایان تریسی

www.omidvary4us.blogfa.com

نوشته شده توسط فاطیما در چهارشنبه سیزدهم شهریور 1387 |

دوست داشتني ترين

 راز و نيازت را با خداوند داشته باش

 اگر دوست داري دنيا

 دوست داشتني ترين

چهره اش را بر تو نمايان سازد

نوشته شده توسط فاطیما در دوشنبه یازدهم شهریور 1387 |
 

به نام زيباترين


تولد


تولد   تولد تولد تولد چند کيلو اميدواريتولد
 مــــــــــــــــــبارک


تولدت مبارک


چند کيلو اميدواري عزيزم.بهت تبريک مي گم که دو ساله شدي
و توي اين دو سال دوستاي خوبي واسه هم بوديم و به لطف خدا خواهيم بود.
دوستاي خوبي پيدا کرديم.
مطالبمون رو برگزيده اعلام کردن.
يکي از مطالبمون توي مجله موفقيت شماره 36 چاپ شد.
به سمينار وبلاگنويسان موفقيت دعوت شديم و.....

اينا کم نيستن
اميدوارم همينطور موفق ببيشتري کسب کنيم.


 


تولد

 

و از شما دوستاني که توي اين دو سال به ما سر زديد


 و خواهيد زد تشکر مي کنم.


و بدونيد که نظراتتون ما رو خيلي خوشحال مي کنه

 


تولدت مبارک
تولد

نوشته شده توسط فاطیما در یکشنبه دهم شهریور 1387 |

 

فضایل ماه مبارک رمضان:

خداوند عبادت و بویژه نماز را طوری برای انسان مقرر نموده که در جمیع

زمانها و مکانها برای او مفید و موثر باشد وشامل تمامی ابعاد روحی

 وجسمی او گردد .

 روزه نیز از بهترین عبادات است که ما را به راههای احسان خداوند

  راهنمایی می سازد،تا به وسیله آن به فضل و لطفش به سوی کمال

  حرکت نمائیم .

  پیامبر اکرم (ص) فرمود :

 "ای مردم ،رو کرده است به شما ماه خدا با برکت و آمرزش ، ماهی که نزد

 خدا بهترین ماههاست ،روزهایش بهترین روزها و شبهایش بهترین شبها و

  ساعاتش بهترین ساعتهاست ."

در این ماه شما به مهمانی خدا دعوت وشایسته کرامت خداوند شده اید

نفسهای شما در این ماه ثواب تسبیح دارد و خوابهای شما عبادت و اعمال

شما مقبول و دعای شما مستجاب است ،با دلی پاک از صفات زشت و

گناه ،و نیتی صادقانه از خداوند بخواهید که شما را توفیق گرفتن روزه و

خواندن قرآن در این ماه عنایت کند.همانا بدبخت کسی است که از آمرزش

 خداوند در این ماه بزرگ محروم گردد.

تا آنکه فرمود :" هر که در این ماه برین بسیار صلوات فرستد ،خداوند ترازوی

 عمل او را سنگین کند در روزی که ترازوهای اعمال سبک اند و هر کسی

  که یک آیه قرآن در این ماه بخواند ثواب یک ختم قرآن در ماههای دیگر را

  دارد ."

سوره بقره آیه ١٨٢ :

"ای کسانیکه ایمان آورده اید ،روزه بر شما واجب شده همچنان که بر

 پیشینیان شما واجب بوده است تا شاید پرهیزکار شوید. "

قال النبی :

"روزه گرفتن بر شما لازم است به درستی که روزه زداینده ی رگهای بدن

 است و زایل کننده ی خودبزرگ بینی ."

نوشته شده توسط فاطیما در یکشنبه دهم شهریور 1387 |

Peter`s uncle lived in the country .once peter went to stay with him for a few weeks. Whenever they went for a walk and they passed somebody, his uncle waved. Peter was surprised, and said,” uncle Goerge, you know every body her. where did you meet them all?”

“I don’t know all this people,” said his uncle.

“ then why do you wave to them?” asked peter.

“ Well, peter,” answered his uncle,” when I wave to someone and he knows me, he is pleased he continuses his journey with a happier heart. But when I wave to some one and he doesn’t know me, he is surprised and says to himself,” who is that man? Why did he wave to me?” so he has some thing to think about during the rest of his journey, and that makes his journey seen shorter. So I make every body happy.


*"*"*"*"*"*"*"*"*"*"*"*

wave:سر یا دست تکان دادن

Journey:  مسافرت  

He is pleased: او خوشوقت می شود  

During: در طول، در خلال

نوشته شده توسط فاطیما در شنبه نهم شهریور 1387 |

مرد هر روز دير سر کار حاضر مي شد، وقتي مي گفتند : چرا دير مي آيي؟
جواب مي داد: يک ساعت بيشتر مي خوابم تا انرژي زيادتري براي کار کردن داشته باشم، براي آن يک ساعت هم که پول نمي گيرم !
يک روز رئيس او را خواست و براي آخرين بار اخطار کرد که ديگر دير سر کار نيايد...  
مرد هر وقت مطلب آماده براي تدريس نداشت به رئيس آموزشگاه زنگ مي زد تا شاگرد ها آن روز براي کلاس نيايند و وقتشان تلف نشود !
يک روز از پچ پچ هاي همکارانش فهميد ممکن است براي ترم بعد دعوت به کار نشود... 
مرد هر زمان نمي توانست کار مشتري را با دقت و کيفيت ، در زماني که آنها مي خواهند تحويل دهد، سفارش را قبول نمي کرد و عذر مي خواست !
يک روز فهميد مشتريان اش بسيار کمتر شده اند ... 

مرد نشسته بود. دستي به موهاي بلند و کم پشتش مي کشيد . به فکر فرو رفت ...
بايد کاري مي کرد. بايد خودش را اصلاح مي کرد !
ناگهان فکري به ذهنش رسيد. او مي توانست بازيگر باشد : 
 از فردا صبح ، مرد هر روز به موقع سرکارش حاضر مي شد، کلاسهايش را مرتب تشکيل مي داد، و همه ي سفارشات مشتريانش را قبول مي کرد! 
او هر روز دو ساعت سر کار چرت مي زد!  
وقتي براي تدريس آماده نبود در کلاس راه مي رفت، دستهايش را به هم مي ماليد و با اعتماد به نفس بالا مي گفت: خوب بچه ها درس جلسه ي قبل را مرور مي کنيم !!! 
سفارش هاي مشتريانش  را قبول مي کرد اما زمان تحويل بهانه هاي مختلفي مي آورد تا کار را ديرتر تحويل دهد: تا حالا چند بار مادرش مرده بود، دو سه بار پدرش را به خاک سپرده بود و ده ها بار به خواستگاري رفته بود...

 حالا رئيس او خوشحال است که او را آدم کرده ، مدير آموزشگاه راضي است که استاد کلاسش منظم شده  و مشتريانش مثل روزهاي اول زياد شده اند!!! 

اما او ديگر  با خودش «صادق » نيست.          
                                             او الان يک بازيگر است.همانند بقيه مردم!!!

 

نوشته شده توسط فاطیما در جمعه هشتم شهریور 1387 |
 وقتی کلاس پنجم بودم، آموزگارم همیشه مثل معروفی را نقل می کرد: انسان بدون سرگرمی مانند کشتی سرگردان است.بسیاری از ما بی اندازه در زندگی مان غرق می شویم بدون آنکه هیچ سرگرمی مبتکرانه ای ایجاد کنیم؛ زیرا ما وقت نداریم. ما نوعی زندگی مانند ساعت را در پیش می گیریم. از کاری به کار دیگر هجوم می بریم بی آنکه لحظا ای تامل و فکر کنیم که به هنگام بازنشستگی مان چه اتفاقی رخ خواهد داد.آیا تاکنون لحظه ای به این اندیشیده ایم که کاری برایمان سرور واقعی می آورد، انجام دهیم؟

سرگرمیها شکافی را در زندگی مان پر می کنند که سرور و خرسندی در آنجا پنهان می مانند. وقتی ما کاری انجام می دهیم که به ما خشنودی و رضایت خاطر می بخشد، فشار روحی مان مهار می شود و شکوفایی عاطفی ناشی از چنین کارهایی به شادمانی عظیم می انجامد. برای مثال، شخصی که نقاشی را دوست دارد و برای انجام دادن این کار وقت پیدا نمی کند، بی تردید کم و بیش احساس ناخرسندی می کند. اما اگر او هر دو هفته ، دو ساعت وقت بگذارد که از سرگرمی اش لذت ببرد، آیا حس رضایت وافر و سرور پیدا نمی کند؟

هر کار مبتکرانه ای که انجام می دهیم، روحمان را تعالی می بخشد. موسیقی سنتی، نقاشی، نواختن یکی از سازها_ همه ی اینها کارهایی معنوی هستند که آرامش زیادی به ذهن می دهند. وقتی می خوانید یا می نویسید، در دنیای هنر و خلاقیت غذق می شوید و از کارهای یکنواخت و فشار روحی زندگی در دنیای پر جوش و خروش امروز فاصله می گیرید.

سرانجام اینکه، وقتی از زندگی فعالانه کناره می گیریم و هیچ کاری برای انجام دادن نداریم، احساس درماندگی می کنیم. اما اگر چند ساعتی را برای کارهای مبتکرانه مان کنار بگذاریم، می توانیم گنجینه ای از علایق فراهم کنیم که وقتی زمان مناسب فرا رسد، در کنارمان خواهد بود.

 سرگرمی می تواند مشغولیتی مثبت برای ما فراهم آورد.

از کتاب نردبان زندگی

نوشته شده توسط فاطیما در پنجشنبه هفتم شهریور 1387 |

شیوانا از راهی می گذشت .خسته شد و به درختی تکیه داد. چند دقیقه بعد جوانی  سراسیمه به درخت نزدیک رسید و جسمی را که داخل  پارچه ای پوشانده بود زیر یک سنگ مخفی کرد. به محض این که جوان  کارش را تمام کرد نگاهش را به سمت درخت چرخاند و شیوانا را دید که به او نگاه می کند!جوان شرمزده شد سرش را پایین انداخت و از شیوانا دور شد.

روز بعد عده ای از مردم دهکده آن مرد جوان را طناب بسته نزد شیوانا آوردندو از او خواستند  تا برای آن جوان مجازاتی مشخص کند. شیوانا سری تکان داد و از جمعیت پرسید:"جرم این جوان چیست!؟" یکی از جمع پاسخ داد:این جوان دیروز به درون معبد قدیمی دهکده رفته و ظرف  گران قیمتی را که آنجا بود ربوده و فرار کرده است.

شیوانا پرسید:"از کجا می دانید که کار این جوان بوده است!؟"

همان شخص پاسخ داد:دقیقا مطمئن نیستیم.اتفاقا وقتی ظرف به سرقت رفته کسی در معبد نبوده است.ما بر اساس حدس و گمان فکر می کنیم کار او بوده است.البته او خودش می گوید که از ظرف گران قیمت خبری نداردو ما هر جایی که گمان می کردیم را گشتیم ولی ظرف را ندیدیم!

شیوانا با عصبانیت گفت:" شما بر اساس حدس و گمان شخص محترمی را متهم کرده اید.زود این جوان را رها کنید و وقتی شواهدی محکم تر داشتید سراغ من بیایید!"

جمعیت,جوان را رها کردند و پراکنده شدند.ساعتی بعد جوان در خلوت نزد شیوانا آمد وشرمزده وخجل سرش را پایین انداخت و آهسته گفت استاد!شما خودتان دیدی که من ظرف را کجا پنهان کردم؟پس چرا مرا لو ندادید!؟ شیوانا آهی عمیق کشید و گفت:" به جز من چشمان خالق هستی هم نظاره گر اعمال تو بود. وقتی خالق کاینات آبروی نو را نگه داشت و اجازه نداد که کسی نظاره گر اعمال تو باشد, چرا من که چشمانم از اوست پرده پوشی نکنم!؟"

جوان خجل و سرافکنده  از حضور شیوانا بیرون رفت. روز بعد دوباره جمعیت آن جوان را نزد شیوانا آوردند و گفتند:ظرف گرانقیمت شب گذشته به طور عجیبی به معبد بازگردانده شده است و هیچکس ندیده که چه کسی این کار را انجام داده است.برای همین ما به این نتیجه رسیدیم که این جوان بی گناه بوده و ما بی جهت او را متهم کرده ایم.به همین خاطر نزد شکا آمده ایم تا از او بخواهید ما را ببخشد!

شیوانا تبسمی کرد و گفت:" این جوان حتما شما را می بخشد بروید و به کار خود برسید!"

وقتی جمعست پراکنده شدند. شیوانا آهسته نزدیک جوان رفت و گفت:" همان کسی که چشمن بقیه را کور کرد وآبرویت را حفظ نمود اگر اراده کند می تواند پرده ها را براندازد و اسرار پنهان تو را برملا سازد  ودر یک چشم به هم زدن تو را رسوا کند.قدر این حامی بزرگ را بدان و همیشه سعی کن کاری کنی که او خودش پوشاننده عیبهای تو باشد!"

نوشته شده توسط فاطیما در چهارشنبه ششم شهریور 1387 |

 

بزرگی پروردگار در جانت، پدیده ها را در چشمت کوچک می نمایاند.

از وبلاگ امام علی (ع)

نوشته شده توسط فاطیما در سه شنبه پنجم شهریور 1387 |
زندگی صمیمانه، لذت بخش تر است.
همسرانی که صمیمیت را تجربه کرده اند خوب می دانند که صمیمیت یعنی عشق متقابل یعنی درک متقابل. در یک جو صمیمانه، نیازهای همه برآورده می شود.
پدر و مادری که با فرزند خود صمیمی می شوند بهتر می توانند ارزشهای فکری خود را انتقال دهند.
وقتی شما می توانید ارتباطی صمیمانه برقرار کنید؛ به شما پیشنهادی جالبی داده می شود. ازدواجی مناسب. شغلی عالی. فکری نو و خلاق. برنامه ای تفریحی و ...
فکر می کنم خود شما بارها شاهد بوده اید که اشخاصی در کمترین زمان، چنان در دیگران تاثیر مثبت و خوبی گذاشتهاند کهبه راحتی درخواستهایی بزرگ، پاسخ مثبت دریافت کرده اند و حال آنکه افراد دیگری، علیرغم ارتباط طولانی چنین شانسی نداشته اند.
خودتان هم گاهی وقتها پیشنهادهای جالب خود را به دوستان قدیمی، همکاران با سابقه، اعضای خانواده ودوستان صمیمی نداده اید بلکه این پیشنهادها را به کسانی داده اید که تازه با شما آۀشنا شده اند اما در پهنه قلب شما نفوذ کرده اند.

تقدیم محبت


حتی علیرغم آنکه روابط عمومی سازمانها وموسسه ها و شرکتها، شرایطی را برای استخدام در نظر می گیرند؛ تقریبا همه چیز، در مصاحبه حضوری تعیین کننده است. ارتباط موثر و صمیمانه شخصی که جویای کار است حتی ذهنیت مدیر عامل رااشغال می کند. تحصیلات، سابقه کار، ضامن و معرف و ... همه و همه، متاثر از ارتباط اولیه است. ارتباطی صمیمانه، با نفوذ و تاثیر گذار.
دکتر اسبورن در کتاب پرورش خلاقیت خود، ایجاد یک ارتباط صمیمانه را یک برخورد خلاق می داند که شخص را تکامل می دهد.
آنتونی رابینز در کتاب خود، ماجرایی را شرح می دهد که مضمون بسیار جالبی دارد: از ده نفر می خواهند که به ایالتهای دیگر بروند و بدون آشنا، پارتی، ضامن و معرف و حتی کارت شناسایی از بانک آن ایالت وام بگیرند و از این عده تنها یکی دونفر که قادر بودند ارتباطی صمیمانه و تاثیر گذار، برقرار کنند؛ موفق می شوند.
ارتباط صمیمانه، شما را سریع تر و راحت تر به هدف می رساند
نیازهایتان را برآوده می کند.
شما را در پرتو پیشنهادهای جالب توجه قرار می دهد.
شما را دوست داشتنی تر و خواستنی تر می کند.
شما را موثرتر، مفیدتر و با نفوذتر می کند.
و ... ادامه دارد

برگرفته از صمیمیت ، تاثیر گذاری و نفوذ - م حورایی

نوشته شده توسط فاطیما در دوشنبه چهارم شهریور 1387 |

1.        بر سكوت متمركز شوید، هنگامی كه سكوت فرا رسید ، در آن  زندگی كنید. بكوشید به هرجا كه می روید ، پیك آرامش باشید. مردمان سخت كوش ، هرگز به كار بیهوده و آنچه سرگرمی است نمی پردازند. با این همه بدانید، زمانی كه به كار سرگرم كننده روی می آورید ، زمانی است كه تباه نمی شود.

2.        همیشه تمایل بر این است كه در دگرگونی های زندگی ، بر رویدادی آزار دهنده متمركز شویم. از استرس های خویش هراس مكنید و گاه تغییرات را بپذیرید.

3.        زیباترین ظرف میوه خوری را پر از میوه كنید ، خوردن میوه استرس را كاهش می دهد. با خوردن میوه بیشتر، احساس آرامش می كنید.

4.        هر كاری را ده دقیقه زودتر آغاز كنید، این كار به ویژه در سفر، شما را از استرس دیر رسیدن دور می كند. در این راه  ده دقیقه آرام در اختیار شماست. ده دقیقه پیش از آن كه دل مشغولی بعدی فرا رسد.

5.        بدترین تشویش ها با آینده پیوند دارد ، تشویش به مشكلی كه هنوز فرا نرسیده است. به اینك و حال بیندیشید و از استرس دوری جویید.

6.        در برخورد با مردمان و رویدادها تمرین كنید تا بهترین را ببینید. با این كار از بدبینی ، دور و مثبت گرا می شوید. مثبت گرایی و خوش بینی به آرامش می انجامد.

7.        در اتاق خود آیینه ای بزرگ و زیبا بیاویزید، به هنگام ملال روبروی آن بایستید، به خود نگاه كنید و لبخند بزنید. حاصل این كار آرامش است.

8.        برتر بودن را به دیگران وانهید و از پیامد آن شگفت زده شوید. از آن چه هستید خشنود باشید. گاه این كار، تن آرامی شما را بیشتر می كند.

9.      دریغ بردن بر گذشته نابخردانه است. گذشته فقط در خاطر شما است. توجه بدین واقعیت شما را آرام می كند.

10. آرامش را از كودكان بیاموزید. ببینید آنها چگونه از هر لحظه خویش لذت می برند. همچون كودكان باشید و به آرامش دست یابید.

11.     به اندیشه های آرام بخش روی آورید؛ صحنه های آرام بخش را تصور كنید ، نوایی آرام بخش را به خاطر بیاورید و ببینید چگونه دگرگون می شوید.

12. بی نظمی های فیزیكی تنش آفرین است، آشفتگی زدایی راهی است به آرامش.

13. پرنده ای زیبا یا حیوانی كوچك را در خانه نگه دارید. بدو مهر بورزید و از این راه ، دست یاری برای راهیابی به آرامش بیابید.

14. احساس ناخوشایند به دیگران، شما را آزار می دهد نه دیگران را. به خاطر آرامش خویش بخشنده باشید.

15.     گاهی با خویش خلوت كنید. در را ببندید و به نیازها و مسئولیت های خویش بیندیشید؛ هر روز دست كم زمانی را صرف این كار كنید.

منبع:تبیان

نوشته شده توسط فاطیما در دوشنبه چهارم شهریور 1387 |

1.  زندگی و هر مسئله كوچكی را آنقدر جدی تلقی نكنید، هر چند وقت یك بار زندگی را شوخی بگیرید و با  سرزندگی و  سبكبالی با رخدادها برخورد كنید و بینید كه روز شما چقدر زیبا و شادی آفرین خواهد بود .

2.     از رنج نهراسید ، شادی را جایگزین غم كنید. برای زندگی خود هدف و مقصودی تعیین نمایید . شما به دنیا نیامده اید تا فضایی را اشغال كنید .

3.     دامنه توقعات و انتظارات خود را كوتاه و كوتاه تر كنید تا زندگی آرام و دلپذیری داشته باشید.

4.     در تمام مراحل زندگی مسئولیت كامل اعمالتان را برعهده بگیرید . ازاین كه دیگران را مقصر بدانید و بهانه آورید دست بردارید.

5.     نگران نباشید كه مردم درباره شما چه فكر می كنند. در واقع آنها اصلاً راجع به شما فكر نمی كنند.

6.     هنگامی آرامش و اعتماد به نفس را تجربه خواهید كرد كه بدانید كار درست را انجام می دهید، صرف نظر از این كه به چه قیمتی تمام می شود.

7.     مردم گفته های شما را فراموش می كنند . آنها فقط به آنچه انجام می دهید توجه دارند.

8.     آرامش فكری را بالاترین هدف زندگی خود قرار دهید و بر اساس آن برای زندگی خود برنامه ریزی كنید.

9.     از همین امروز تصمیم بگیرید كه یا از موقعیت هایی كه باعث ناراحتی و ایجاد استرس در شما می شود دوری كنید و یا آنها را حل  و فصل نمایید.

10. زندگی شما بازتاب افكارتان است. اگر افكارتان را تغییر دهید، زندگی تان متحول می شود.

11. تمام كسانی را كه تاكنون به هر صورت به شما آسیب رسانده یا شما را آزار داده اند ، ببخشایید و به این ترتیب خودتان را آزاد و رها كنید.

12. كنترل كامل پیام هایی را كه به ذهن خودآگاه  خود راه می دهید در دست بگیرید.

20. هرگاه دلب

13. وقایع ، تعیین كننده احساسات شما نیست ؛ بلكه واكنش شما نسبت به وقایع است كه احساسات شما را شكل می دهد.

14. هر چه با دیگران روابط بهتری داشته باشید، نسبت به خودتان هم احساس بهتری خواهید كرد.

15. هرچه خودتان را بیشتر دوست داشته باشید و به خودتان احترام بگذارید دیگران را نیز بیشتر دوست خواهید داشت و به آنها احترام خواهید گذاشت و آنها نیز بیشتر شما را دوست خواهند داشت و به شما احترام خواهند گذاشت.

16. بهترین عبارات برای حل یك اختلاف این است: " شاید من اشتباه می كنم". اغلب هم همین طور است ، این را باور كنید.

17. عادت قدر شناسی را در خود تقویت كنید. در زندگی شكرگزار و قدردان همه چیزهای خوبی كه دارید باشید.

18. عمر كوتاه تر از آن است كه حتی لحظه ای از آن را برای انجام كاری كه دوست ندارید یا برایتان اهمیت ندارد تلف كنید.

19. حداقل همان قدر كه برای كارتان تلاش می كنید برای رشد شخصیت تان نیز تلاش كنید.

ستگی جدیدی پیدا كنید ، بر نیروی زندگی خود افزوده اید.

نوشته شده توسط فاطیما در دوشنبه چهارم شهریور 1387 |

گل

مدرسه‌ی کوچک روستایی بود که به‌وسیله‌ی بخاری زغالی قدیمی، گرم می‌شد. پسرکی موظف بود هر روز زودتر از همه به مدرسه بیاید و بخاری را روشن کند تا قبل از ورود معلم و هم‌کلاسی‌هایش، کلاس گرم شود. روزی، وقتی شاگردان وارد محوطه‌ی مدرسه شدند، دیدند مدرسه در میان شعله هایی آتش می‌سوزد. آنان بدن نیمه بی‌هوش هم‌کلاسی خود را که دیگر رمقی در او باقی نمانده بود، پیدا کردند و بی‌درنگ به بیمارستان رساندند.

 پسرک با بدنی سوخته و نیمه جان روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود ، که ناگهان شنید دکتر به مادرش می‌گفت: «هیچ امیدی به زنده ماندن پسرتان نیست، چون شعله‌های آتش به‌طور عمیق، بدنش را سوزانده و از بین برده است». اما پسرک به هیچوجه نمی‌خواست بمیرد. او با توکل به خدا و طلب یاری از او  تصمیم گرفت تا تمام تلاش خود را برای زنده ماندن به کار بندد و  زنده بماند و ... چنین هم شد.

 او در مقابل چشمان حیرت زده‌ی دکتر به راستی زنده ماند و نمرد. هنگامی که خطر مرگ از بالای سر او رد شد، پسرک دوباره شنید که دکتر به مادرش می‌گفت: «طفلکی به خاطر قابل استفاده نبودن پاهایش، مجبور است تا آخر عمر لنگ‌لنگان راه برود».

پسرک بار دیگر تصمیم خود را گرفت. او به هیچ‌وجه نخواهد لنگید. او راه خواهد رفت، اما متاسفانه هیچ تحرکی در پاهای او دیده نمی‌شد. بالاخره روزی فرا رسید که پسرک از بیمارستان مرخص شد. مادرش هر روز پاهای کوچک او را می‌مالید، اما هیچ احساس و حرکتی در آنها به چشم نمی‌خورد. با این حال، هیچ خللی در عزم و اراده‌ی پسرک وارد نشده بود و همچنان قاطعانه عقیده داشت که روزی قادر به راه رفتن خواهد بود.

زندگی

یک روز آفتابی، مادرش او را در صندلی چرخ‌دار قرارداد و برای هواخوری به حیاط برد. آن روز، پسرک بر خلاف دفعه‌های قبل، در صندلی چرخ‌دار نماند. او خود را از آن بیرون کشید و در حالی که پاهایش را می‌کشید، روی چمن شروع به خزیدن کرد. او خزید و خزید تا به نرده‌های چوبی سفیدی که دور تا دور حیاط‌شان کشیده شده بود، رسید.

 با هر زحمتی که بود، خود را بالا کشید و از نرده‌ها گرفت و در امتداد نرده‌ها جلو رفت و در نهایت، راه افتاد. او این کار را هر روز انجام می‌داد، به‌طوری که جای پای او در امتداد نرده‌های اطراف خانه دیده می‌شد. او چیزی جز بازگرداندن حیات به پاهای کوچکش نمی‌خواست.

 سرانجام، با خواست خدا و عزم و اراده‌ی پولادینش، توانست روی پاهای خود بایستد و با کمی صبر و تحمل توانست گام بردارد و سپس راه برود و در نهایت، بدود. او دوباره به مدرسه رفت و فاصله‌ی بین خانه و مدرسه را به خاطر لذت، می‌دوید. او حتی در مدرسه یک تیم دو تشکیل داد.

 سال‌ها بعد، این پسرکی که هیچ امیدی به زنده ماندن و راه رفتنش نبود، یعنی دکتر «گلن گانینگهام» در باغ چهارگوش «مادیسون» موفق به شکستن رکورد دوی سرعت در مسافت یک مایلی شد!

  منبع: بر گرفته از کتاب «سوپ جوجه برای روح»«جک کنفیلد» - «مارک ویکتورهنسن»

 

نوشته شده توسط فاطیما در یکشنبه سوم شهریور 1387 |

 

أَتَحْسَبُنَ الشِّدَّةَ في حَمْلِ الحِجارَة ٍ إنَّما الشَّدَّةُ أَنْ يَمْتَلِيَ أَحَدُكُمْ غَيْظاً ثُمَّ يَغْلِبَهُ

نيرومندي را در بلند كردن سنگ نبينيد،
نيرومند واقعي كسي ست دكه بر خشم خويش مسلط باشد.
حضرت محمد(ص)

نوشته شده توسط فاطیما در شنبه دوم شهریور 1387 |