تبليغاتX
چند کیلو امیدواری


چون دارم میرم سفر باید پیشاپیش نوروز رو بهتون تبریک بگم!
نوروزتان مبارک دوستان خوبم!

نوشته شده توسط فاطیما در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387 |

 

می توانید برای خواندن سری اول داستانهای موفقیتی به اینجا مراجعه کنید:

روز سوم:
خب روز دوم چون خیلی خسته بودیم و صبحش به لطف کیانای عزیز تا ساعت 12 ظهر خوابیدیم من نتوانستم یادداشتی بنویسم.یعنی چیزی نبود که بنویسم...
روز سوم بود و ما بعد از صرف صبحانه ای بسیار دلچسب و خوشمزه به راه افتادیم.هدف خاصی نداشتیم فقط داشتیم جلو می رفتیم.مقداری که راه رفتیم متوجه شدم گلی را زیر پایم له کرده ام.گل بیچاره روی سبزه ها دراز شده بود!(انگار مرده بود!).کیانا که خیلی ذوق درس گرفتن از همه چیز را دارد بلند گفت: همین است! با نگاهی بغض آلود به او فهماندم که الان وقتش نیست.هیچ گاه انقدر از از بین بردن گلی یا سبزه ای ناراحت نمی شدم ولی مثل اینکه این دو روز زندگی در طبیعت تاثیرش را روی من گذاشته بود!
کبریانا برای این که حال و هوای مرا که به آن گل بداقبال خیره شده بودم،عوض کند گفت: بگذار ببینیم کیانا چه می گوید!شاید درس امروز را او دریافته باشد!
با تکان دادن سرم به سمت پایین حرفش را تایید کردم.کیانا هم با خوشحالی شروع کرد، گفت: بچه ها ناراحت نباشید، خوب به آن گل نگاه کنید؛ببینید چقدر زیباست!

من که خودم ناراحت بودم وقتی حرف کیانا را شنیدم فکر کردم می خواهد مرا مسخره کند،حرکت کردم تا به کلبه برگردم.کینا با لکنت زبان گفت: نه نه نه نمی خواستم ناراحتت کنم!ببینید منظورم این است که او با این حال که روی سبزه ها افتاده و کمی هم آسیب دیده باز هم نظر ما را به خود جلب می کند!گل ها همیشه همینطور هستند، گلبرگ ها، ساقه ها و برگ های آن ها به تنهایی هم زیبا هستند.مثلا خیلی از افراد کلکسیون گل خشک یا برگ گل ها را دارند.باور کنید!
 کبریانا گفت: فکر کنم بدانم منظورت چیست.منظورت این است که ما هم بیاییم و خودمان را مثل گ ها کنیم به طوری که حتی اگر فرسوده و پیر شویم مردم بدانند که ما اصل مان چیست، در جوانی چه بودیم و ما را دوست داشته باشند!

کیانا تایید کرد.راست می گفت...آیا من هم می توانم چنین انسانی باشم؟

نوشته:خودم
نوشته شده توسط فاطیما در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387 |

بچه بودم فکر مي کردم خدا هم شکل ماست ....... مثل من، تو، ما، همه، اونيز موجودي دوپاست
در خيال کوچک خود فکر مي کردم خدا .............. پيرمردي مهربان است وبه دستش يک عصاست
مثل آقاجان به چشمش عينکي دارد بزرگ ............... با کلاه وساعتي کهنه که زنجيرش طلاست
يک کت وشلوار مي پوشد به رنگ قهوه اي .......... حال و روز جيب هايش هم هميشه روبه راست
فکر مي کردم که پيپش را مرتب مي کشد .................... سرفه هاي او دليل رعد وبرق ابرهاست
گاهگاهي نسخه مي پيچد طبابت مي کند ............... مادرم مي گفت او هر دردمندي را دواست
فکر مي کردم که شبها روي يک تخت بزرگ ............... مثل آدمها ومن در خوابهاي خوش رهاست
چندسالي که گذشت از عمر من، فهميده ام ................... اوحسابش از تمام عالم وآدم جداست
مهربانتر از پدر، مادر،شما،آقابزرگ ...................... اوشبيه هيچ فردي نيست، نه! چون او خداست

 

نوشته شده توسط فاطیما در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 |

پل بزنید...

مسئله شما این است که فاصله میان جایی را که هم اکنون در آن قرار دارید و هدف هایی را که می خواهید به آن برسید پل بزنید.
...  اِرِل نایتینگل ...

<بروس لی> که بی شک یکی از بزرگترین ورزشکاران هنرهای رزمی در تاریخ بوده است به هنر و اهمیت هدف گذاری پی برد.<بروس لی> نامه ای به خود نوشت.نامه در تاریخ ۱۹ ژانویه ۱۹۷۰ نوشته شده بود و روی آن مهر محرمانه خورده است.بروس لی در این نامه نوشت:( تا سال ۱۹۸۰، من مشهورترین ستاره شرقی سینما در ایالات متحده خواهم شد و ۱۰ میلیون دلار پول به دست خواهم آورد.و در برابر دوربین فیلم برداری در بهترین نقش خود ظاهر می شوم.)
او قبل از اینکه در ۳۳ سالگی بمیرد،در سه فیلم بازی کرد که از جمله آن می توان به ((اژدها وارد می شود)) اشاره نمود.این فیلم شهرت و محبوبیت فراوانی را برای بروس لی در سرتاسر جهان بدست آورد.

اصول موفقیت

نوشته شده توسط فاطیما در جمعه شانزدهم اسفند 1387 |

دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و  تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای   بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت،خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد به پر و پای فرشته و انسان پیچید،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت،خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت : عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد... خدا گفت:آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزارسال زیسته است و آنکه امروزش را درنمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید. و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید.  اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد... بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و  زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد.می تواند... او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد،زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد اما... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید. روی چمن خوابید. کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرهارا دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان یک روز زندگی کرد امافرشته ها در تقویم خدا نوشتند:

امروز او در گذشت، کسی که هزار سال زیسته بود

نوشته شده توسط فاطیما در پنجشنبه هشتم اسفند 1387 |
خدایی که چنان می داردت دوست
از این شادی توان گنجید در پوست؟        >عطار نیشابوری<

کلید را بچرخان!

(بی.مکیولی) سالها در مقام دستیار واعظ بزرگ (ادینبورگ) ،( الکساندر وایت) کار می کرد.
روزی فرا رسید که مکیولی، باید آن شهر را ترک می گفت.وایت به او گفت:( مایلم پیش از آنکه ما را ترک کنی، هدیه ای به تو بدهم، این هدیه می توانست یک تابلو یا یک کتاب باشد،اما تو از این بابت کمبودی نداری،پس بگذار این را به تو بدهم...)
او دست در جیبش فرو برد،کلیدی در آورد و ادامه داد:( این کلید خانه ی من است.هر زمان به ادینبورگ آمدی، می توانی از آن استفاده کنی!)
قلب مکیولی فشرده شد، وایت دری همیشه گشوده در برابر او نهاده بود.
و این همان کاری است که خداوند همیشه برای هریک از ما انجام می دهد.هر کدام از ما می توانیم در هر زمان وارد خانه خدا شویم،همه ی ما می توانیم،فقط اگر کلید را بچرخانیم.

> جی.پی.واسوانی<

نوشته شده توسط فاطیما در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 |