شعور یک گیاه در وسط زمستان ،
از تابستان گذشته نمی آید ،
از بهاری می آید که فرا می رسد.
گیاه به روزهایی که رفته نمی اندیشد ،
به روزهایی می اندیشد که می آیند.
اگر گیاهان یقین دارند که بهار خواهد آمد،
چرا ما ـ انسان ها ـ باور نداریم که
روزی خواهیم توانست به هرآنچه می خواهیم ، دست یابیم ؟! ۱
۱- قسمتی از نامه ی "ماری هکسل" به "جبران خلیل جبران" / از کتاب نامه های عاشقانه ی یک پیامبر
کمانگیر پیر و عاقلی در مرغزاری در حال آموزش تیراندازی به دو جنگجوی جوان بود. در آن سوی مرغزار نشانه کوچکی که از درختی آویزان شده بود، به چشم می خورد.
جنگجوی اولی تیری از ترکش بیرون می کشد، آن را در کمانش می گذارد و نشانه می رود. کماندار پیر از او می خواهد آنچه را که می بیند شرح دهد. جنگجو می گوید: « آسمان را می بینم ، ابرها را ، درختان را ، شاخه های درختان را و هدف را»
کمانگیر پیر می گوید: « کمانت را بگذار زمین ، تو آماده نیستی»
جنگجوی دومی پا به پیش می گذارد و آماده ی تیراندازی می شود. کمانگیر پیر می گوید: « هرآنچه را می بینی شرح بده.» جنگجو می گوید :«فقط هدف را می بینم .»
پیرمرد فرمان می دهد : « پس تیرت را بینداز.» تیر صفیرکشان بر نشان می نشیند. پیرمرد می گوید:« عالی بود. موقعی که تنها هدف را می بینید، نشانه گیریتان درست خواهد بود و تیرتان بر طبق میلتان به پرواز درخواد آمد.»
تمرکز افکار بر روی هدف به سادگی حاصل نمی شود، اما مهارتی است که کسب آن امکان پذیر است و ارزش آن همچون تیراندازی بسیار زیاد است.

تصمیم بگیر در روز دست کم یک کار خوب انجام بده
گرچه چند بار ، یا به تعداد بی شمار نباشد.
هر صبح با خداوند حرف بزن و از او بپرس:
«امروز چه کار خوبی می توانم انجام دهم؟»
او به تو پاسخ می دهد و راهنماییت می کند
چون او در وجود توست.
و تو با درخواست از او ، او را در خود زنده می کنی
او ممکن نیست بدون اینکه خواسته شود ، خود را آشکار سازد.
خداوند به وسیله ی روحت که راهنمای واقعی تو در زندگی ست
با تو حرف خواهد زد.
از خدا بخواه ، با خدا صحبت کن ، با خدا راز و نیاز کن
و تو منشأ معجزات زیادی خواهی شد.
تا آخرین روز زندگیت ، در روز دست کم یک عمل خوب انجام بده.
اگر تمام ۶ میلیارد انسان ساکن بر روی زمین
یک عمل خوب در روز انجام دهند ، چه سیاره ای خواهد شد !
«رابرت مولر»
از کتاب : جانب عشق عزیز است،فرومگذارش/مسعود لعلی

پاییز سال گذشته کاری کردم که سال های سال انجام نداده بودم. ساعت مچی ام را در خانه گذاشتم و تمام روز را بدون نگاه کردن به ساعت سپری کردم. آن روز به جای برنامه ریزی و طبق ساعت پیش رفتن ، صرفا در لحظه زندگی کردم و هرکاری دلم خواست انجام دادم. صبح زود به یکی از کارهای مورد علاقه ام که پیاده روی در جنگل است پرداختم.همراه خود کتاب مورد علاقه ام،با عنوان "والدن" را بردم. بعد از یافتن مکانی زیبا نشستم و مشغول خواندن کتاب شدم و لحظاتی پر از آرامش را تجربه کردم. کتاب را اتفاقی باز کردم و این بخش را خواندم که نوشته بود:
من بـه جنگــل رفـتم چـون دلـــم مـی خواسـت آگاهـانه
زندگی کنم و صرفا با جنبه های مهم زندگی مواجه شوم
و هرآنــچه لازم بــود یــاد بگــیرم، درک کنـــم. نه ایــنکـه
هنگام مرگ متوجه شوم از زندگی چیزی نفهمیدم.
می خواهم به مفهوم عمیق زندگی پی ببرم و آن چنان با
اراده زندگی کنم که ...
من راجع به گفته ی این مرد بزرگ فکر کردم و در زیبایی مسحور کننده اطرافم غرق شدم. بقیه روز را در کتاب فروشی گذراندم و سپس با بچه هایم فیلم قصه ی اسباب بازی را تماشا کردم. سپس در ایوان خانه در کنار خانواده ام به موسیقی مورد علاقه ام گوش دادم. این کارها برای من خرج زیادی نداشت و پیچیده هم نبود، اما کاملا شادی بخش بود.
از کتاب: وقتی بمیری چه کسی برایت گریه می کند / رابین شرما
راستش دوست دارم دنیا را
قالیچه دیواری بزرگی بدانم که هریک از ما
مسئول بافتن قسمت کوچکی از آن هستیم
و اگر این مسئولیت را انجام ندهیم،
قالیچه همیشه کوچک تر از آنی می شود که باید باشد
و همه ی ما مسئول این نقصان هستیم.
«لئو بوسکالیا»
از کتاب شانه های غول / مسعود لعلی
از لحظه به لحظه زندگی کردن گريزي نيست.
بايد هر لحظه را چنان زندگی كني كه گوي واپسين لحظه است.
پس وقت را در جدل،گلايه و نزاع تلف نكن.
شايد لحظه بعد حتي براي پوزش طلبي در دست تو نباشد.
منبع