
قسمتی از کتاب "با خالق هستی" اثر "جی.پی.واسوانی" :
هنگام دعا کردن، از خدا بخواهید تا از شما برای اجابت دعاهای دیگران استفاده کند.
دختر فقیری دعا می کرد که در روز عید یک جعبه شکلات عیدی بگیرد. عید فرا رسید، اما از جعبه ی شکلات خبری نبود. دخترک این موضوع را با یکی از دوستانش درمیان گذاشت. مردی که از کنار آن ها می گذشت گفتگوی آنها را شنید. او دو جعبه شکلات خریده بود. آنها را به دخترک داد و گفت :« خدا به من گفت این دو جعبه شکلات را به تو بدهم.» در حالی که چشمان دخترک برق می زد گفت :
«خدایا ! تو همه چیز من هستی !»
پ.ن : از دفعات بعد بیشتر از این کتاب اینجا می گذارم. فوق العاده ست این کتاب. عرفانی و روانشناسی. پیشنهاد می کنم حتما بخونینش.
کمانگیر پیر و عاقلی در مرغزاری در حال آموزش تیراندازی به دو جنگجوی جوان بود. در آن سوی مرغزار نشانه کوچکی که از درختی آویزان شده بود، به چشم می خورد.
جنگجوی اولی تیری از ترکش بیرون می کشد، آن را در کمانش می گذارد و نشانه می رود. کماندار پیر از او می خواهد آنچه را که می بیند شرح دهد. جنگجو می گوید: « آسمان را می بینم ، ابرها را ، درختان را ، شاخه های درختان را و هدف را»
کمانگیر پیر می گوید: « کمانت را بگذار زمین ، تو آماده نیستی»
جنگجوی دومی پا به پیش می گذارد و آماده ی تیراندازی می شود. کمانگیر پیر می گوید: « هرآنچه را می بینی شرح بده.» جنگجو می گوید :«فقط هدف را می بینم .»
پیرمرد فرمان می دهد : « پس تیرت را بینداز.» تیر صفیرکشان بر نشان می نشیند. پیرمرد می گوید:« عالی بود. موقعی که تنها هدف را می بینید، نشانه گیریتان درست خواهد بود و تیرتان بر طبق میلتان به پرواز درخواد آمد.»
تمرکز افکار بر روی هدف به سادگی حاصل نمی شود، اما مهارتی است که کسب آن امکان پذیر است و ارزش آن همچون تیراندازی بسیار زیاد است.
ارزش هر فرد به میزان سختی هایی است که برای مردم متحمل می شود.
در هر حرفه ای که هستید نه اجازه بدهید که به بدبینی های بی حاصل آلوده شوید و نه بگذارید که بعضی لحظات تأسف بار که برای هر ملتی پیش می آید شما را به یأس و ناامیدی بکشاند. در آرامش حاکم بر آزمایشگاه ها و کتابخانه هایتان زندگی کنید. نخست از خود بپرسید« برای یادگیری و خودآموزی چه کرده ام؟» و این پرسش را آنقدر ادامه دهید تا به این احساس شادی بخش و هیجان انگیز برسید که شاید سهم کوچکی در پیشرفت و اعتلای بشریت داشته اید. اما هرگز پاداشی که زندگی به تلاشهایتان بدهد یا ندهد هنگامی که به پایان تلاش ها نزدیک می شویم هر کداممان باید حق آن را داشته باشیم که با صدای بلند بگوییم:
«من آنچه را در توان داشته ام ، انجام داده ام.
«لویی پاستور»
«جی.پی.واسوانی»
از کتاب: شانه های غول/مسعود لعلی
استادی وارد کلاس شد. سه رقم 2 4 8 را روی تخته سیاه نوشت و سپس رو به شاگردان کرد و پرسید:« خوب، پاسخ چیست؟»
برخی از شاگردان گفتند:« جمعش می شود 14.»
استاد سرش را به علامت منفی تکان داد.
برخی دیگر گفتند:«یه تصاعد عددی است و عدد بعد هم می شود 16.»
استاد سرش را به علامت منفی تکان داد.
عده ای که در ته کلاس نشسته بودند گفتند:«جوابش می شود 64.»
باز سرش را به علامت منفی تکان داد و گفت:«نه.» همه ی شما در دادن پاسخ عجله کردید.هیچکدام نپرسیدید:«مسأله چیست؟
مادامی که این سوال کلیدی را نپرسیده باشید نه تنها قادر به تشخیص مسأله نخواهید بود بلکه پاسخ آن را هم نخواهید یافت.»
حق با استاد است این امر به قدری ساده و پیش پا افتاده است که اغلب به فراموشی سپرده می شود. اکثریت قریب به اتفاق ما در غالب موارد به آن که اطلاع درستی از صورت مسأله ای داشته باشیم پاسخ فوری به آن می دهیم.
نکته: درک مشکل مساوی با حل آن نیست اما چنانچه مشکلی را خوب درک نکنید هرگز راه حلّی را نیز برای آن نخواهید یافت.
شعله های بزرگ ناشی از جرقه های کوچک است. «دانته»![]()

روزی یک موش صحرایی از یک جغد پیر درباره ی وزن دانه برف سوال می کند.
جغد جواب می دهد: « وزنش چیزی بیشتر از هیچ چیز است! »
جغد ادامه می دهد : « روزی به هنگام بارش برف روی شاخه ای از صنوبر نشسته بودم و در حال استراحت، دانه های برف را که یک به یک روی شاخه می نشستند، می شمردم. به رقم دقیق ۳ میلیون و ۴۷۱ هزار و ۹۵۲ که رسیدم، دانه ی برف دیگری روی شاخه نشست و ... ترق ... شاخه ناگهان شکست و من برف هایی که روی شاخه بودیم در هوا معلّق شدیم و بر زمین افتادیم... آره غزیزم، وزن یک دانه برف چیزی بیشتر از هیچ چیز است.»
نکته:
به یک سنگتراش نگاه کنید که روی سنگ ضربه می زند. شاید صد بار ضربه ها روی سنگ فرود بیاید، بدون اینکه حاصلی داشته باشد، اما در ضربه صد و یکمی سنگ نصف می شود و من می دانم که این آخرین ضربه نیست که سنگ را دونیم می کند، بلکه این امر نتیجه تلاشی است که از ابتدا صورت می گیرد. « ژاکوب ای ریس »
۹ ورزشکار دو میدانی که هر کدام گرفتار نوعی عقب ماندگی جسمی یا روحی بودند،
بر روی خط شروع مسابقه دو ۱۰۰ متر ایستادند، مسابقه با صدای شلیک تفنگ، شروع شد.
هیچکس، آنچنان دونده نبود، اما هر نفر میخواست که در مسابقه شرکت کند و برنده شود.
آنها در ردیفهای سه تایی شروع به دویدن کردند. پسری پایش لغزید،
چند مَلَق زد و به زمین افتاد. و شروع به گریه کرد.
۸ نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند. حرکت خود را کند کرده و از پشت سر به او نگاه کردند...
ایستادند و به عقب برگشتند.دختری که دچار سندرم دان ( ناتوانی ذهنی ) بود کنارش نشست،
او را بغل کرد و پرسید بهتر شدی؟
پس از آن هر ۹ نفر دوشادوش یکدیگر تا خط پایان گام برداشتند.
تمام جمعیت روی پا ایستادند و کف زدند. شاهدان این ماجرا،
هنوز هم درباره این موضوع صحبت می کنند. چرا؟
زیرا از اعماق درونمان میدانیم که در زندگی چیزی مهمتر از برنده شدن خودمان وجود دارد.
مهمترین چیز در زندگی، کمک به سایرین برای برنده شدن است.
حتی اگر به قیمت آهسته تر رفتن و تغییر در نتیجه مسابقه ای باشد که ما در آن شرکت داریم.
منبع وبلاگ:خدا،عشق،عرفان
.jpg)
داستانی در مورد اولین دیدار «امت فاکس»، نویسنده و فیلسوف معاصر، از رستوران سلف سرویس؛ هنگامی که برای نخستین بار به آمریکا رفت.وی که تا آن زمان، هرگز به چنین رستورانی نرفته بود در گوشه ای به انتظار نشست.با این نیت که از او پذیرایی شود.اما هرچه لحظات بیشتری سپری می شد ناشکیبایی او از اینکه می دید پیشخدمتها کوچکترین توجهی به او ندارند،شدت گرفت.از همه بدتر اینکه مشاهده می کرد کسانی پس از او وارد شده بودند و در مقابل بشقاب های پر از غذا نشسته و مشغول خوردن بودند.
وی با ناراحتی به مردی که بر سر میز مجاور نشسته بود،نزدیک شد و گفت:«من حدود بیست دقیقه است که در اینجا نشسته ام بدون آنکه کسی کوچکترین توجهی به من نشان دهد. حالا می بینم شما که پنج دقیقه پیش وارد شدید با بشقابی پر از غذا در مقابلتان اینجا نشسته اید!موضوع چیست؟مردم این کشور چگونه پذیرایی می شوند؟»مرد با تعجب گفت:« ولی اینجا سلف سرویس است.» سپس به قسمت انتهایی رستوران جایی که غذاها به مقدار فراوان چیده شده بود، اشاره کرد و ادامه داد:« به آنجا بروید، یک سینی بردارید و هر چه می خواهید، انتخاب کنید،پول آن را بپردازید،بعد اینجا بنشینید و آن را میل کنید!»
امت فاکس، که قدری احساس حماقت می کرد، دستورات مرد را پی گرفت.اما وقتی غذا را روی میز گذاشت ناگهان به ذهنش رسید که زندگی هم در حکم سلف سرویس است.همه نوع رخدادها،فرصت ها،موقعیتها،شادیها،سرورها و غم ها در برابر ما قرار دارد. در حالی که اغلب ما بی حرکت به صندلی خود چسبیده ایم و آن چنان محو این هستیم که دیگران در بشقاب خود چه دارند و دچار شگفتی شده ایم که چرا او سهم بیشتری دارد؟که هرگز به ذهنمان نمی رسد خیلی ساده از جای خود برخیزیم و ببینیم چه چیزهایی فراهم است،سپس آنچه می خواهیم،برگزینیم.
از کتاب: شما عظیم تر از آنی هستید که می اندیشید/مسعود لعلی

بچه بودم فکر مي کردم خدا هم شکل ماست ....... مثل من، تو، ما، همه، اونيز موجودي دوپاست
در خيال کوچک خود فکر مي کردم خدا .............. پيرمردي مهربان است وبه دستش يک عصاست
مثل آقاجان به چشمش عينکي دارد بزرگ ............... با کلاه وساعتي کهنه که زنجيرش طلاست
يک کت وشلوار مي پوشد به رنگ قهوه اي .......... حال و روز جيب هايش هم هميشه روبه راست
فکر مي کردم که پيپش را مرتب مي کشد .................... سرفه هاي او دليل رعد وبرق ابرهاست
گاهگاهي نسخه مي پيچد طبابت مي کند ............... مادرم مي گفت او هر دردمندي را دواست
فکر مي کردم که شبها روي يک تخت بزرگ ............... مثل آدمها ومن در خوابهاي خوش رهاست
چندسالي که گذشت از عمر من، فهميده ام ................... اوحسابش از تمام عالم وآدم جداست
مهربانتر از پدر، مادر،شما،آقابزرگ ...................... اوشبيه هيچ فردي نيست، نه! چون او خداست

مسئله شما این است که فاصله میان جایی را که هم اکنون در آن قرار دارید و هدف هایی را که می خواهید به آن برسید پل بزنید.
... اِرِل نایتینگل ...

<بروس لی> که بی شک یکی از بزرگترین ورزشکاران هنرهای رزمی در تاریخ بوده است به هنر و اهمیت هدف گذاری پی برد.<بروس لی> نامه ای به خود نوشت.نامه در تاریخ ۱۹ ژانویه ۱۹۷۰ نوشته شده بود و روی آن مهر محرمانه خورده است.بروس لی در این نامه نوشت:( تا سال ۱۹۸۰، من مشهورترین ستاره شرقی سینما در ایالات متحده خواهم شد و ۱۰ میلیون دلار پول به دست خواهم آورد.و در برابر دوربین فیلم برداری در بهترین نقش خود ظاهر می شوم.)
او قبل از اینکه در ۳۳ سالگی بمیرد،در سه فیلم بازی کرد که از جمله آن می توان به ((اژدها وارد می شود)) اشاره نمود.این فیلم شهرت و محبوبیت فراوانی را برای بروس لی در سرتاسر جهان بدست آورد.
اصول موفقیت
دو روز مانده به پایان جهان، تازه فهمید که هیچ زندگی نکرده است. تقویمش پر شده بود و تنها دو روز خط نخورده باقی مانده بود. پریشان شد و آشفته و عصبانی. نزد خدا رفت تا روزهای بیشتری از خدا بگیرد. داد زد و بد و بیراه گفت،خدا سکوت کرد. آسمان و زمین را به هم ریخت، خدا سکوت کرد. جیغ زد و جار و جنجال راه انداخت،خدا سکوت کرد به پر و پای فرشته و انسان پیچید،خدا سکوت کرد. کفر گفت و سجاده دور انداخت،خدا سکوت کرد. دلش گرفت و گریست و به سجاده افتاد، خدا سکوتش را شکست و گفت : عزیزم اما یک روز دیگر هم رفت. تمام روز را به بد و بیراه و جار و جنجال از دست دادی. تنها یک روز دیگر باقیست. بیا و لااقل این یک روز را زندگی کن. لابه لای هق هقش گفت: اما با یک روز... با یک روز چه کار می توان کرد... خدا گفت:آن کس که لذت یک روز زیستن را تجربه کند ، گویی که هزارسال زیسته است و آنکه امروزش را درنمی یابد، هزار سال هم به کارش نمی آید. و آن گاه سهم یک روز زندگی را در دستانش ریخت و گفت: حالا برو و زندگی کن. او مات و مبهوت به زندگی نگاه کرد که در گودی دستانش می درخشید. اما می ترسید حرکت کند، می ترسید راه برود، می ترسید زندگی از لای انگشتانش بریزد. قدری ایستاد... بعد با خودش گفت: وقتی فردایی ندارم، نگه داشتن این زندگی چه فایده ای دارد، بگذار این یک مشت زندگی را مصرف کنم.آن وقت شروع به دویدن کرد. زندگی را به سر و رویش پاشید، زندگی را نوشید و زندگی را بویید و چنان به وجد آمد که دید می تواند تا ته دنیا بدود، می تواند بال بزند، می تواند پا روی خورشید بگذارد.می تواند... او در آن یک روز آسمان خراشی بنا نکرد،زمینی را مالک نشد، مقامی را به دست نیاورد اما... اما در همان یک روز دست بر پوست درخت کشید. روی چمن خوابید. کفش دوزکی را تماشا کرد. سرش را بالا گرفت و ابرهارا دید و به آنهایی که نمی شناختندش سلام کرد و برای آنها که دوستش نداشتند از ته دل دعا کرد. او در همان یک روز آشتی کرد و خندید و سبک شد، لذت برد و سرشار شد و بخشید، عاشق شد و عبور کرد و تمام شد. او همان یک روز زندگی کرد امافرشته ها در تقویم خدا نوشتند:
امروز او در گذشت، کسی که هزار سال زیسته بود![]()

(بی.مکیولی) سالها در مقام دستیار واعظ بزرگ (ادینبورگ) ،( الکساندر وایت) کار می کرد.
روزی فرا رسید که مکیولی، باید آن شهر را ترک می گفت.وایت به او گفت:( مایلم پیش از آنکه ما را ترک کنی، هدیه ای به تو بدهم، این هدیه می توانست یک تابلو یا یک کتاب باشد،اما تو از این بابت کمبودی نداری،پس بگذار این را به تو بدهم...)
او دست در جیبش فرو برد،کلیدی در آورد و ادامه داد:( این کلید خانه ی من است.هر زمان به ادینبورگ آمدی، می توانی از آن استفاده کنی!)
قلب مکیولی فشرده شد، وایت دری همیشه گشوده در برابر او نهاده بود.
و این همان کاری است که خداوند همیشه برای هریک از ما انجام می دهد.هر کدام از ما می توانیم در هر زمان وارد خانه خدا شویم،همه ی ما می توانیم،فقط اگر کلید را بچرخانیم.
> جی.پی.واسوانی<

پس از مرگ یک میلیونر آمریکایی، معلوم شد او تمام اموالش را به سه زن مسن که با او هیچ نسبتی نداشتند بخشیده است.در وصیتنامه مرد میلیونر آمده بود:" من در جوانی، به خواستگاری این سه زن رفته بودم اما هیچکدام از آن ها درخواست ازدواج مرا نپذیرفتند.بنابراین به کسب و کارم چسبیدم و میلیونر شدم، حال اگر ازدواج کرده بودم نمی توانستم به این ثروت دست پیدا کنم..در واقع من موفقیتم را مدیون این سه خانم هستم!"
پ.ن: چه خوب است به واقعیات همانگونه بنگریم که این میلیونرآمریکایی نگریسته.مثلا من در دبیرستان اولین باری بود که امتحان ترم می دادم(همین امسال)امتحان اولم که ریاضی بود را خیلی بد دادم ولی مطمئنم اگر امتحان ریاضیم را بد نمی دادم به خاطر مقدار کمی که خوانده بودم فکر می کردم همان کافی است و در ادبیات و زیست و دین و زندگی و اجتماعی(اونجوری نگاش نکنین انقدر امتحانش سخت بود که!) و زبان و زبان فارسی و فیزیک نمره بالای ۱۹ نمی گرفتم...
(هنوز کارنامه در راه است...)
به هیچ عنوان خود را با دیگران مقایسه نکنید، مثلا اگر کسی زودتر به موفقیت رسیده است آنرا ملاک قرار ندهید خود را نیز با آن نسنجید.
اصولا باید توجه داشت شرایطی که افراد مختلف در آن قرار گرفته اند شرایط یکسان و برابر نیست تا نتایج به دست آمده در مورد همه ی آنها یکسان باشد.
هرکسی تحت شرایط درونی و بیرونی خاصّ خود قرار دارد و مسئولیت او نیز مناسب با آن شرایط و امکانات است و طبعا کسی که به چنین امکاناتی دسترسی ندارد، چنان مسئولیتی ندارد.
همواره به این نکته توجه داشته باشد که آیا مسئولیت هایی که بر عهده شما می باشد، و توانایی انجام آن را دارید، به جای آورده اید یا نه؟ وگرنه مقایسه ی خود با دیگران چه بسیار اختلالات مهمی از نظر فکری و معنوی پیش می آورد که شما قادر به مهارکردنش نباشید.
البته مطالعه در احوال دیگران و درک و دریافت اسرار موفقیت یا شکست آنها و درس گرفتن از زندگی دیگران و کشف و شناخت نقاط ضعف و قوّت خویش از این راه، نه تنها مانعی ندارد بلکه لازم است.
ولی این امر به معنای مقایسه ی خود با دیگران نیست.
از کتاب:می خواهم خوشبخت شوم/محمد کاظم سجّادی

پیرمرد خوش برخورد و ملیحی هر از یکبار برای فروش اسباب و اثاثیه به عتیقه فروشی خیابان (نیوهمپشایر) مراجعه می کرد. یک روز زن عتیقه فروش پس از خروج پیرمرد از مغازه به همسرش می گوید:« دلم می خواست به پیرمرد بگویم پقدر انسان خوش برخورد و نازنینی است و چقدر از دیدنش روحیه پیدا می کنم.»
عتیقه فروش پاسخ می دهد:« حق با توست.این دفعه که اومد بهش بگو.»
تابستان سال بعد، دختر جوانی وارد عتیقه فروشی می شود و پس از معرفی خود به عنوان دختر همان پیرمرد خوش برخورد و ملیح اظهار می دارد که پدرش چندی پیش دارفانی را وداع گفته است.
زن عتیقه فروش، آخرین گفت و گوی خود و همسرش را پس از خروج پیرمرد از مغازه برای او تعریف می کند..دختر، در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده، گریه کنان می گوید:«آه، ای کاش اینو بهش می گفتید، چون خیلی در روحیه اش تاثیر می گذاشت.آخه یه آدمی بود که نیاز داشت اطمینان حاصل کند که دوستش دارند.»
عتیقه فروش بعدها می گفت:« از آن روز به بعد، هر حرکت یا جنبه ای از مردم را که به نظرم خوب و خوشآیند می آید ، به آنها ابراز می دارم. چون امکان دارد که فرصت دیگری برایم مقدور نباشد.»

منبع کتاب:جانب عشق عزیز است،فرومگذارش/مسعود لعلی
همگی به صف ایستاده بودند تا از آنها پرسیده شود.
نوبت به او رسید:« دوست داری روی زمین چه کاره باشی؟»
گفت: « می خواهم به دیگران یاد بدهم.» پذیرفته شد.
چشمانش را بست. دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ درآمده است.
با خود گفت:« حتما اشتباهی رخ داده ، من که این را نخواسته بودم.»
سالها گذشت. روزی داغی اره را روی کمر خود احساس کرد.
با خود گفت:« و این چنین عمر من به پایان رسید و من بهره ای از زندگی نگرفتم.»
با فریاد غمباری سقوط کرد. با صدایی غریب که از روی تنش بلند می شد به هوش آمد.
حالا تخته سیاهی بر دیوار کلاس شده بود.

هنگامی که ناسا برنامه فرستادن فضانورد به فضا را آغاز کرد، با مشکل کوچکی رو به رو شد.
آنها دریافتند که خودکارهای موجود در فضای بدون جاذبه کار نمی کنند.
در واقع جوهر خودکار به سمت پایین جریان نمی یابد و روی سطح کاغذ نمی ریزد.برای حل این مشکل آنها شرکت مشاورین اندرسون را انتخاب کردند.
تحقیقات بیش از یک دهه طول کشید، ۱۲ میلیون دلار صرف شد و در نهایت آنها خودکاری را طراحی کردند که در محیط بدون جاذبه می نوشت.زیر آب کار می کرد.روی هر سطحی حتی کریستال می نوشت و از دمای زیر صفر تا ۳۰۰ درجه سانتیگراد کار می کرد.
....... روسها راه حل ساده تری داشتند،آنها از مداد استفاده کردند.
از کتاب: مشکلات را شکلات کنید/مسعود لعلی
نتیجه:
این داستان مصداقي براي مقايسه دو روش در حل مسئله است :
۱. تمركز روي مشكل ( نوشتن در فضا ! )
۲. يا تمركز روي راه حل (نوشتن در فضا با خودكار !!!)
به شيطان گفتم: «لعنت بر شيطان»! لبخند زد.
پرسيدم: «چرا مي خندي؟»
پاسخ داد: «از حماقت تو خنده ام مي گيرد»
پرسيدم: «مگر چه كرده ام؟»
گفت: «مرا لعنت مي كني در حالي كه هيچ بدي در حق تو نكرده ام»
با تعجب پرسيدم: «پس چرا زمين مي خورم؟!»
جواب داد: «نفس تو مانند اسبي است كه آن را رام نكرده اي. نفس تو هنوز وحشي است؛ تو را زمين مي زند.»
پرسيدم: «پس تو چه كاره اي؟»
پاسخ داد: «هر وقت سواري آموختي، براي رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواري بياموز»
منبع:یک آفلاین

مردی در بیمارستان بستری بود و قرار شد که تحت عمل جراحی قرار گیرد.با اینکه داروی مسکنی به او تزریق کرده بودند، اما ناراحت و پریشان بود.پرستاری مهربان به او گفت:«آیا ناراحت و آشفته ای؟»
مرد گفت: « بسیار بیشتر از اینها.»
پرستار گفت:« اما نباید ناراحت و پریشان باشی، چون که خیلی زود حال تو از سال های پیش بهتر خواهد شد.»
لبخندی گذرا بر لبان بیمار نشست.
پرستاری که شرار کم سوی امید را در چهره ی او دیده بود، افزود: « می دانی که دو راه برای برخورداری با عمل جراحی وجود دارد؛ می توانی تا سر حد مرگ نگران و مظطرب باشی، یا اینکه به ما اعتماد کنی.تیم جراحی ما یکی از بهترین تیم هاست، پس نباید از چیزی بترسی، به خصوص که من هنگام عمل جراحی کنارت می مانم و مراقب هستم که همه چیز درست پیش برود.»
وقتی بیمار این سخنان را شنید، آرامش خاطر پیدا کرد.در نتیجه همه چیز به خوبی پیش رفت و عمل ،موفقیت آمیز بود. پس از جراحی نیز بیمار کاملا بهبود یافت، در حالی که بزرگ ترین درس زندگی خود را آموخته بود: با هر پدیده ای در زندگی به دو صورت می توان برخورد کرد؛ می توان نگران شد و یا اعتماد و توکل کرد.
اگر فقط می توانستیم با همان شدت نگرانی ها ی خود به خدا توکل کنیم، هرگز نگران نمی شدیم.
![]()
یا حكیم ...
نجار یك روز كاری دیگر را هم به پایان برد . آخر هفته بود و تصمیم گرفت دوستی را به خانه اش دعوت كند .
موقعی كه نجار و دوستش به خانه رسیدند ، قبل از ورود نجار چند دقیقه در سكوت جلو درختی در باغچه ایستاد .بعد با دو دستش ، شاخه های درخت را گرفت .
چهره ی او بی درنگ تغییر كرد .خندان وارد خانه شد ، همسر و فرزندان به استقبال او آمدند ،
با دوستش به ایوان رفتند . از آنجا می توانستند درخت را ببینند .
دوستش دیگر نتوانست جلوی كنجكاوی اش را بگیرد و دلیل رفتار نجار را پرسید .
نجار گفت : این درخت مشكلات من است .
موقع كار ، مشكلات فراوانی پیش می آید ، اما این مشكلات مال من است و ربطی به همسر و فرزندانم ندارد .وقتی به خانه می رسم مشكلاتم را به شاخه های آن درخت می آویزم .
روز بعد وقتی می خواهم سركار بروم ، دوباره آنها را از روی شاخه ها بر می دارم .
جالب این است كه وقتی صبح به سراغ درخت می روم تا مشكلاتم را بردارم .
خیلی از آنها دیگر آنجا نیستند ، و بقیه هم خیلی سبكتر شده اند .
(پائلوكوئلیو )

زنی پس از عمری زندگی در ناز و نعمت و خوگرفتن به تجملات زندگی، رخت از این دنیا بر می بندد.
در آن دنیا، فرشته ای مامور نشان دادن اقانتگاه همیشگی او می شود.
آن دو پس از گذشتن از خیابان های اصلی و عمارت های بسیار زیبا و مجلل، امارت هایی که زن با دیدن هر یک از آن ها تصور می کرد به او تعلق دارند به حومه ی شهر می رسند.
خانه های این محل رفته رفته کوچکتر و کوچکتر می شد، تا اینکه فرشته در حاشیه ای از آن به آلونکی اشاره می کند و می گوید:« آن خانه مال شماست.»
زن می گوید:
« خاک عالم بر سرم، من نمی توانم آنجا زندگی کنم.»
فرشته می گوید:
« متأسفم،با آن مصـــالحی که به اینجــا فرستادید، ساختن جایی بهتر از آن برایمان مقدور نبود.»
از کتاب: جانب عشق عزیز است فرومگذارش
پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندانی گذاشت که بتوانند به بهترین شکل آرامش را تصویر کنند. نقاشان بسیاری آصار خود را به قصر فرستادند. آن تابلو ها تصاویری بودند از جنگل به هنگام غروب، رودهای آرام،کودکانی که در خاک می دویدند، رنگین کمان و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ.
پادشاه تمام تابلو ها را بررسی کرد. اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد.اولی تصویر دریاچه آرامی که کوه های عظیم، اسمان آبی را در خود منعکس کرده بودند. در جای جایش می شد ابرهای کوچک و سفید را دید و اگر دقیق نگاه می کردند در گوشه چپ دریاچه خانه کوچکی قرار داشت.پنجره اش باز بود. دود از دودکش آن برمی خواست.
تصویر دوم نیز کوه ها را نمایش می داد اما کوه ها ناهموار بود.قله ها تیز و دندانه ای بود و آسمان بالای کوه ها به طور بی رحمانه ای تاریک بود و ابرها آبستن آذرخش. تگرگ و باران سیل آسا بود. این تابلو با تابلو های دیگر هیچ هماهنگی نداشت. اما وقتی آدم با دقت به تالبو نگاه می کرد در بریدگی صخره ای، جوجه پرنده ای را می دید، آنجا در میان غرش وحشیانه ی طوفان، جوجه گنجشکی آرام نشسته بود.
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده ی مسابقه بهترین تصویر آرامش، تابلو دوم است. بعد توضیح داد که: آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سر و صدا، بی مشکل، بی کار سخت یافت می شود، چیزی است که می گذارد در میان شرایط سخت، آرامش در قلب ما حفظ شود، این تنها معنای حقیقی آرامش است.
از کتاب: مشکلات را شکلات کنید/مسعود لعلی


مردی که از راه رباخواری ثروتمند شده، و 300 هزار دینار جمع کرده بود تصمیم گرفت دیگر سختی و رنج نکشد و باقی عمرش را با خوشی و شادمانی زندگی کند، اما در همان موقع عزرائیل از راه سر رسید تا جان او را بگیرد. دنیا پیش چشم مرد رباخوار تیره و تار شد. زاری کنان به عزرائیل گفت عمری زحمت کشیده ام و حال که وقت استفاده از دسترنجم شده، آمده ای جانم را بگیری؟ آیا سزاوار است که این موقع بمیرم؟ اما عزرائیل توجهی به حرف هایش نکرد و خواست تا جانش را بگیرد.
مرد که عزرائیل را مصمم دید گفت: حالا که اینطور است این 100 هزار دینار را بگیر و سه روز به من مهلت بده و بعد از سه روز بیا و جانم را بگیر!
عزرائیل قبول نکرد، مرد گفت: « 200 هزار دینار به تو می دهم و دو روز به من مهلت بده!» عزرائیل قبول نکرد. مرد گفت:« همه دارایی ام...(300 هزار دینار) را به تو می دهم فقط یک روز به من مهلت بده تا زنده بمانم».
بی فایده بود چون عزرائیل هیچ پیشنهادی را قبول نمی کرد، سرانجام مرد گفت:« پس به من اندازه ای مهلت بده که بتوانم جمله ای بنویسم برای آیندگان بگذارم». عزرائیل به اندازه نوشتن یک جمله به او مهلت داد.
مرد قلم برداشت و نوشت:« ای مردم من می خواستم یک روز عمرم را 300 هزار دینار بخرم و به من نفروختند.پس شما قدر عمرتان را بدانید، چون عمر خریدنی و فروختنی نیست».
از کتاب عالمی دگر بباید ساخت و زنو آدمی/مسعود لعلی


روزي «چارلز شواب» از ميليونرهاي معروف تاريخ امريکا ، با سه کارگر خود هنگام اجراي وظيفه سيگار مي کشيدند برخورد مي کند، کاري که برخلاف مقررات شرکت بود.
او مي توانست آنها را توبيخ کند و بگويد:« شما که مي دانيد طبق مقررات نبايد سيگار بکشيد.» اما شواب مي دانست چنين کلماتي فقط کارگران را تحقير مي کند و سبب نارضايتي آنان مي شود.
او به جاي زدن اين حرفها، دست در جيبش کرد و سه سيگار بيرون آورد و به هر يک يکي داد و گفت:« بچه ها اين سيگارها را از من بگيريد، ولي اگر در ساعت هاي کار نکشيد سپاسگزار خواهم بود.»
روزي کسي از شواب پرسيد:« شما چه طور موفق شديد چنين کارگراني سخت کوش و وفادار داشته باشيد؟» و او توضيح داد:
« من هرگز از کسي انتقاد نمي کنم،راه پرورش بهترين چيزهاي موجود در يک شخص، تشويق و قدرداني است.»
از کتاب: جانب عشق عزيز است،فرومگذارش/مسعود لعلي
{روابط خاک حاصلخیزی ست که تمامی
پیشرفت ها و موفقیتهای زنـدگی از آنها
می روید و رشد می کند.}
روزی پسر کوچولویی می خواست یک سنگ بزرگ را جابه جا کند؛ اما هرچه می کوشید حتّی نمی توانست کوچک ترین حرکتی هم به آن بدهد.
پدرش که از کنارش می گذشت، لحظه ای به تماشای تقلّای بی حاصل او ایستاد.سپس رو به او کرد و گفت:« ببین پسرم، از همه ی توان خود استفاده می کنی یا نه؟»
پسرک با اوقات تلخی گفت:« آره پدر، استفاده می کنم.»
پدر آرام و خونسر گفت:« نه، استفاده نمی کنی. تو هنوز از من نخواسته ای که کمکت کنم.»
از کتاب: جانب عشق عزیز است فرو مگذارش/مسعود لعلی
جيني دختر کوچولوي زيبا و باهوش پنج ساله اي بود که يک روز که همراه مادرش براي خريد به مغازه رفته بود، چشمش به يک گردن بند مرواريد بدلي افتاد که قيمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو مي خواست.پس پيش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره.
مادرش گفت : خب! اين گردنبند قشنگيه، اما قيمتش زياده،اما بهت ميگم که چکار مي شه کرد! من اين گردنبند رو برات مي خرم اما شرط داره : " وقتي رسيديم خونه، ليست يک سري از کارها که مي توني انجامشون بدي رو بهت مي دم و با انجام اون کارها مي توني پول گردن بندت رو بپردازي و البته مادر بزرگت هم براي تولدت بهت چند دلار هديه مي ده و اين مي تونه کمکت کنه."
جني قبول کرد. او هر روز با جديت کارهايي که بهش محول شده بود رو انجام مي داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم براي تولدش بهش پول هديه مي ده.بزودي جيني همه کارها رو انجام داد و تونست بهاي گردن بندش رو بپردازه.
واي که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش مي انداخت ؛ کودکستان، رختخواب، وقتي با مادرش براي کاري بيرون مي رفت، تنها جايي که اون رو از گردنش باز ميکرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!
جيني پدر خيلي دوست داشتني داشت. هر شب که جيني به رختخواب مي رفت، پدرش کنار تختش روي صندلي مخصوصش مي نشست و داستان دلخواه جيني رو براش مي خوند. يک شب بعد از اينکه داستان تموم شد، پدرجيني گفت :
- جيني ! تو منو دوست داري؟
- اوه، البته پدر! تو مي دوني که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده!
- نه پدر، اون رو نه! اما مي تونم رزي عروسک مورد علاقمو که سال پيش براي تولدم بهم هديه دادي بهت بدم، اون عروسک قشنگيه ، مي توني تو مهموني هاي چاي دعوتش کني، قبوله؟
- نه عزيزم، اشکالي نداره.
پدر گونه هاش رو بوسيد و نوازش کرد و گفت : "شب بخير کوچولوي من."
هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جيني پرسيد:
- جيني! تو منو دوست داري؟
اوه، البته پدر! تو مي دوني که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواريدت رو به من بده!
- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما مي تونم اسب کوچولو و صورتيم رو بهت بدم، اون موهاش خيلي نرمه و مي توني تو باغ باهاش گردش کني، قبوله؟
- نه عزيزم، باشه ، اشکالي نداره!
و دوباره گونه هاش رو بوسيد و گفت : "خدا حفظت کنه دختر کوچولوي من، خوابهاي خوب ببيني."
چند روز بعد ، وقتي پدر جيني اومد تا براش داستان بخونه، ديد که جيني روي تخت نشسته و لباش داره مي لرزه.
جيني گفت : " پدر ، بيا اينجا." ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتي مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد.
پدر با يک دستش اون گردن بند بدلي رو گرفته بود و با دست ديگه اش، از جيبش يه جعبه ي مخمل آبي بسيار زيبا رو درآورد. داخل جعبه، يک گردن بند زيبا و اصل مرواريد بود. پدرش در تمام اين مدت اونو نگه داشته بود.
او منتظر بود تا هر وقت جيني از اون گردن بند بدلي صرف نظر کرد ، اونوقت اين گردن بند اصل و زيبا رو بهش هديه بده!
خب! اين مسأله دقيقا ً همون کاريه که خدا در مورد ما انجام مي ده. او منتظر مي مونه تا ما از چيزهاي بي ارزش که تو زندگي بهشون چسبيديم دست برداريم، تا اونوقت گنج واقعي اش رو به ما هديه بده.
از وبلاگ:زندگی بهتر
