می توانید برای خواندن سری اول داستانهای موفقیتی به اینجا مراجعه کنید:
روز سوم:
خب روز دوم چون خیلی خسته بودیم و صبحش به لطف کیانای عزیز تا ساعت 12 ظهر خوابیدیم من نتوانستم یادداشتی بنویسم.یعنی چیزی نبود که بنویسم...
روز سوم بود و ما بعد از صرف صبحانه ای بسیار دلچسب و خوشمزه به راه افتادیم.هدف خاصی نداشتیم فقط داشتیم جلو می رفتیم.مقداری که راه رفتیم متوجه شدم گلی را زیر پایم له کرده ام.گل بیچاره روی سبزه ها دراز شده بود!(انگار مرده بود!).کیانا که خیلی ذوق درس گرفتن از همه چیز را دارد بلند گفت: همین است! با نگاهی بغض آلود به او فهماندم که الان وقتش نیست.هیچ گاه انقدر از از بین بردن گلی یا سبزه ای ناراحت نمی شدم ولی مثل اینکه این دو روز زندگی در طبیعت تاثیرش را روی من گذاشته بود!
کبریانا برای این که حال و هوای مرا که به آن گل بداقبال خیره شده بودم،عوض کند گفت: بگذار ببینیم کیانا چه می گوید!شاید درس امروز را او دریافته باشد!
با تکان دادن سرم به سمت پایین حرفش را تایید کردم.کیانا هم با خوشحالی شروع کرد، گفت: بچه ها ناراحت نباشید، خوب به آن گل نگاه کنید؛ببینید چقدر زیباست!
من که خودم ناراحت بودم وقتی حرف کیانا را شنیدم فکر کردم می خواهد مرا مسخره کند،حرکت کردم تا به کلبه برگردم.کینا با لکنت زبان گفت: نه نه نه نمی خواستم ناراحتت کنم!ببینید منظورم این است که او با این حال که روی سبزه ها افتاده و کمی هم آسیب دیده باز هم نظر ما را به خود جلب می کند!گل ها همیشه همینطور هستند، گلبرگ ها، ساقه ها و برگ های آن ها به تنهایی هم زیبا هستند.مثلا خیلی از افراد کلکسیون گل خشک یا برگ گل ها را دارند.باور کنید!
کبریانا گفت: فکر کنم بدانم منظورت چیست.منظورت این است که ما هم بیاییم و خودمان را مثل گ ها کنیم به طوری که حتی اگر فرسوده و پیر شویم مردم بدانند که ما اصل مان چیست، در جوانی چه بودیم و ما را دوست داشته باشند!
برای مدتی طولانی با دوتن از دوستانم به یک کلبه در جنگلی دور از شهر رفته ایم.
می خواهیم پیام های الهی را از طبیعت دریافت کنیم...
روز اول:
اولین باری بود که در جنگل صبحانه می خوردم.صبحانه ی ساده و خوشمزه ای بود. نان و پنیر و گردو با کمی سبزیجات تازه و چایی که کبریانا(یکی از دوستانم) روی زغال درست کرده بود که البته من آب پرتقال را ترجیح دادم.
بعد از صرف صبحانه یکی از دوستانم پیشنهاد داد که از درختان شروع کنیم. ما هم مخالفت نکردیم و بعد از جمع آوری لوازم مورد نیاز و غذایی برای نهار به راه افتادیم.اواسط جنگل درختی نظرمان را به خود جلب کرد.به خاطر بلندی بیش از حدّش! تا حالا چنین درختی ندیده بودم! یکی از دوستانم(کیانا) در حالی که دستش را محکم به تنه ی درخت می زد ، گفت:« محکم است!».لبخندی زدم و گفتم:«می خواهی نباشد؟» و او هم لبخندی روی صورتش نقش بست و گفت:« منظورم این است که قد بلند او را راضی نکرده! او تنه ی خیلی محکمی هم دارد!»
با تعجب پرسیدم:« منظورت چیست؟»
گفت:«خب، منظورم این است که او به یک صفت خوب اکتفا نکرده و این قابل تحسین است! »
هنوز هم چهره ام مانند علامت سوال بود و به درخت زل زده بودم...
کبریانا که از شوق فهمیدن منظور دوستمان ابروهایش را بالا داده و چشمانش را درشت کرده بود،با انگشت به من اشاره کرد و گفت:« مثلا خیلی از ما انسانها به داشتن یک صفت خوب و یا به رسیدن به یک موفقیت اکتفا می کنیم و دنبال این نیستیم که یکی را دوتا کنیم!»
برای نشان دادن اینکه منظورش را متوجه شدم بلافاصله اضافه کردم:«و این بد است.»
کبریانا ادامه داد :« همینطور است.به نظر من احساس داشتن صفاتی نیکو و زیبا بسیار لذت بخش تر از یکی است و مطمئنا فرد پس از تجربه این لذت سراغ سومی هم خواهد رفت و این نمونه یک انسان موفق است که هیچ گاه از رسیدن به موفقیت در رشته های مختلف دست نمی کشد یا به عبارتی سیر نمی شود.»
حصیر را از روی کوله پشتی ام برداشتم و روی زمین پهن کردم و در حالی که سفره ناهار را آماده می کردم به این می اندیشیدم که در چه زمینه هایی می توانم موفقیت کسب کنم!
ادامه دارد...
نویسنده:خودم(فاطیما)
توضیح در مورد داستانهای موفقیتی:
دوستان خوبم سلام.من تصمیم گرفتم خودم داستان هایی در رابطه با پیامها و جملات زیبایی که خدا به ما از طریق طبیعت گفته است بنویسم.
چه خوب است که اشرف مخلوقات از دیگر مخلوقات جهان نیز برای رسیدن به کمال درس بگیرد .
این داستان ها از خودم هستند که با موضوع خیالی سفری با دو تن از دوستانم به جنگل آغاز کرده ام و در قالب یک سفر زیبا در حد خودم پیام ها را بیان می کنم.