سکه ها را دید اما......

روزی پسر کوچکی در خیابان ، سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن سکه آن هم بدون زحمت خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که او بقیه روزهای عمرش هم با چشم های باز سرش رابه سمت پایین بگیردو بدنبال سکه بگردد! او درمدت زندگی اش ، 296 سکه 1 سنتی ، 48 سکه 5 سنتی ،19 سکه 10 سنتی ، 16 سکه 25 سنتی ، 2 سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده پیدا کرد ، یعنی جمعا 13 دلاز و 26 سنت. اما در برابر به دست آوردن این ثروت او زیبایی دل انگیز31369 طلوع خورشید ، درخشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد.

او هیچگاه ابرهای سفید را که بر فراز آسمانها در حرکت بودند ، ندید . و پرندگان در حال پرواز ، درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر ، هرگز جزیی از خاطرات او نشد.

تولد

سلام دوستان.


امروز جشن تولد یک سالگی وبلاگمه.


یعنی امروز وبلاگ من، داستانهام،خودم یکساله شدیم



شاید براتون جال باشه بدونید چی شد که من این وبلاگو زدم
دوهفته قبل از تاسیس وبلاگم پدرم برام یه کتاب رمان نوجوان خرید.
اسم یکی از این رمان ها بود 35 کیلو امیدواری.


داستانشم از این قرار بود که این پسر 35 کیلو وزن داشت
و
هیچ وقت امیدشو از دست نمی داد.
خب شما که انتظار ندارین من براتون رمان 100 صفحه ای رو تعریف کنم؟
همین جور شد که
وقتی یه روز روی زمین نشسته بودم
مثل ارشمیدس یهو گفتم
یافتم،یافتم
چی رو؟


ایده تاسیس این وبلاگ رو.
انشاالله که 100 ساله شم.
ودر این راه موفق باشم.

تصویر ذهنی در واقع برداشت درونی از دنیای بیرونی است، بنابراین هر طور که دنیا را از دریچه نگاه و ذهن خود مشاهده کنیم، آثار و پیامدهای متناسب با آن را خواهیم دید. نکته دیگری که در مورد تصاویر ذهنی قابل توجه است، تاثیر این تصاویر روی سیستم عصبی است: پس از آنکه این تصاویر در مغز تجزیه و تحلیل و پردازش گردید، معمولاً در ذهن ایجاد بار مثبت یا منفی می‌کند و متناسب با آن دستورات لازم جهت ایجاد واکنش از مغز به اندام‌ها صادر می‌شود.بهره‌وری خود را به نحو مطلوبی افزایش دهید!به طور کلی، فعالیت‌هایی که سه مشخصه زیر را به نحو مطلوب در برداشته باشند، از بهره‌وری مناسبی برخوردار خواهند بود:


1 - کارایی: منظور از کارایی داشتن بازدهی مناسب است. یعنی حاصل زمان اجرای کار در حد استاندارد بوده یا به آن نزدیک باشد. کارایی در واقع به کار بستن اعمالی است که برای انجام یک کار ضروری می‌باشد. نه بیشتر و نه کمتر.


 2 - اثر بخشی: منظور از اثربخشی، انجام کارها در جهت هدف‌های اصلی است. هر چه فعالیت‌ها به طور موثرتری در جهت هدف‌های اصلی قرار گیرد، اثربخشی آن بیشتر است.


3 - کیفیت: برخورداری از کیفیت مطلوب در تمامی مراحل، یک شرط لازم برای فعالیت‌های بهبود بهره‌وری است.


گاهی کیفیت را در اثربخشی منظور می‌کنند ولی در اینجا به دلیل اهمیت فوق‌العاده، آن را جدا کرده‌ایم. مهم این است که در زندگی بدانیم کاری را در مرتبه عالی انجام دهیم و آینده ما در گرو کار امروز ما خواهد بود.


منبع

معلّم یک کودکستان به بچه‌هاى کلاس گفت که می‌خواهد با آن‌ها بازى کند. او به آن‌ها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکى بردارند و درون آن، به تعداد آدم‌هایى که از آن‌ها بدشان می‌آید، سیب‌زمینى بریزند و با خود به کودکستان بیاورند. فردا بچه‌ها با کیسه‌هاى پلاستیکى به کودکستان آمدند. در کیسه بعضی‌ها ٢، بعضی‌ها ٣، بعضی‌ها تا ٥ سیب‌زمینى بود.


 معلّم به بچه‌ها گفت تا یک هفته هر کجا که می‌روند کیسه پلاستیکى را با خود ببرند. روزها به همین ترتیب گذشت و کم‌کم بچه‌ها شروع کردن به شکایت از بوى ناخوش سیب‌زمینی‌‌هاى گندیده. به علاوه، آن‌هایى که سیب‌زمینى بیشترى در کیسه خود داشتند از حمل این بار سنگین خسته شده بودند.


 پس از گذشت یک هفته، بازى بالاخره تمام شد و بچه‌ها راحت شدند. معلّم از بچه‌ها پرسید: «از این که سیب‌زمینی‌ها را با خود یک هفته حمل می‌کردید چه احساسى داشتید؟» بچه‌ها از این که مجبور بودند سیب‌زمینی‌هاى بدبو و سنگین را همه جا با خود ببرند شکایت داشتند. آنگاه معلّم منظور اصلى خود از این بازى را این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتى است که شما کینه آدم‌هایى که دوستشان ندارید را در دل خود نگاه می‌دارید و همه جا با خود می‌برید. بوى بد کینه و نفرت، قلب شما را فاسد می‌کند و شما آن را همه جا همراه خود حمل می‌کنید. حالا که شما بوى بد سیب‌زمینی‌ها را فقط براى یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می‌خواهید بوى بد نفرت را براى تمام عمر در دل خود تحمل کنید؟»


منبع:وبلاگ

برادری مثل او
یکی از دوستانم به نام (( پل )) اتومبیلی از برادرش به عنوان هدیه کریسمس دریافت کرد .
شب کریسمس زمانی که پل از دفترش بیرون آمد ،
یک پسر بچه ی خیابانی در حال چرخیدن دور ماشین نو و براق او بود و آن را تحسین می کرد .
وقتی که پل را دید ، پرسید : (( آقا این ماشین شماست ؟ ))
پل سرش را تکان داد : (( برادرم این را برای کریسمس به من داده است . ))
پسر گیج و متحیر شده بود : (( یعنی منظورتان این است برادتان این را به شما داده و این برای شما هیچ خرجی نداشته ؟ هی پسر من دلم می خواهد . . . ))
و لحظه ای درنگ کرد . البته پل می دانست که پسرک می خواهد چه آرزویی بکند .
می خواست آرزو کند که یک برادر مثل برادر او داشته باشد .
اما چیزی که او گفت سر تا پای پل را شدیداً تکان داد .


(( من آرزو می کنم . . . که کاش می توانسم برادری مثل او باشم )) پل با شگفتی و حیرت به پسرک نگاه کرد ، سپس به طور ناگهانی گفت : (( تو دوست داری با ماشینم چرخی بزنیم ؟ ))
(( اوه البته من واقعاً دوست دارم . ))



بعد از کمی گشتن ، پسرک با چشم های درخشان و پر آرزو گفت : (( آقا برای شما اشکال دارد اگر تا مقابل خانه ی ما برویم ؟ ))



پل لبخند کوتاهی زد . او فکر می کرد می داند که پسرک چه می خواهد . این که به همسایگانشان نشان بدهد که او هم می تواند سوار چنین ماشینی بشود . اما پل دوباره اشتباه می کرد . پسرک گفت : (( ممکن است آنجایی که دو تا پله دارد ، بایستید ؟ )) پل به آن سمت رفت و ایستاد .


 در زمان کوتاهی صدایش را شنید که دارد می آید . اما به کندی حرکت می کرد . او در حال حمل برادر کوچک فلجش بود . او را روی آخرین پله گذاشت و ماشین را نشانش داد و گفت : (( بابی ، آنجا که آن آقا ایستاده ، همان چیزی که الان به تو گفتم ، برادرش آن ماشین را برای کریسمس به او داده است و حتی یک سنت هم برایش خرج نداشته و یک روز من می خواهم یکی مثل آن را به تو بدهم . . . آن وقت تو می توانی خودت تمام چیزهای زیبایی را که در زمان کریسمس من تلاش می کنم برایت تعریف کنم را ببینی . ))


 پل پیاده شد و کودک فلج را بلند کرد و در صندلی جلوی ماشینش گذاشت . برادر بزرگ تر با چشمان درخشان هم پشت سرش سوار شد و سپس هر سه نفر آن ها گردشی به یادمندنی را در آن شب تجربه کردند .


روزی اتوبوسی در جاده ، به سمت جنوب در حرکت بود . در یک صندلی پیرمرد چروکیده ای نشسته بود که یک دسته ی بزرگ از گل های تازه در دست داشت .

در آن طرف راهرو ، دختر جوانی بود که چشم هایش دائماً به دسته گل دوخته شده بود .
زمان آن بود که پیرمرد پیاده شود . او به طور ناگهانی دسته گل را روی پاهای دختر گذاشت و توضیح داد : (( من می توانم ببینم که عاشق این گل ها شده ای و فکر می کنم همسرم هم دوست داشته باشد که این ها مال تو باشند . من به او خواهم گفت که گل هایش را به تو هدیه داده ام .))

دخترک گل ها را با خوشحالی پذیرفت و پیرمرد را نگاه کرد که از اتوبوس پیاده شد و از دروازه ی کوچک گذشت و وارد یک قبرستان قدیمی و کوچک شد .

(ابوحنیفه) مدیر حجاج و دامادش در زمان امام صادق علیه السلام بر سر ارث دعوا داشتند گوید: مفضل بن   عمر کوفى (از اصحاب خاص امام ) از کنار ما مى گذشت ، نزاع ما را بدید و ایستاد و بعد فرمود:
با من تا درب منزلم بیایید؛ ما هم تا درب منزل او رفتیم او وارد خانه اش شد و کیسه پولى به مقدار چهار صد   در هم آورد به ما داد و بین ما را اصلاح داد، و بعد گفت :
این مال از من نیست از امام صادق علیه السلام است ، امام فرمود: هر گاه میان دو نفر از شیعیان ما بر سر پول نزاع شد، به آنها بده تا بینشان اصلاح شود.